چون لب تاب دستم است (لپتاپ درستش است؟).
وقتی مجبور بودم با دانشجوها بخش روان پزشکی مردان باشم (دانشجوهای پسر)،خوشحال می شدم مسیول آشپزخونه چای و بیسکوییت به هفت پسر دانشجو هم بدهد تا در کنار بیماران بنشینند و نوش جان کنند(پسرا کمتر از بیماران روان خود را دورنگه میداشتند ).پسرا با بیماران روان فوتبال دستی میکردند والیبال می کردند شطرنج می کردند موسیقی اجرا می کردند فوتبال دستی و پینگ پونگ می کردند و خلاصه من تو اون بخش که هم پرسنل بخش مرد بودند هم دانشجوها و هم بیماران عملا بیکاری زیاد داشتم روان شناس بالینی بخش هم یه بیمار جالب را مورد مصاحبه قرار میداد تا دانشجویان علایم بیمار روان را در او ببینند .
یه بیمار به طرف من اومد در آغوشم بگیرد که پرسنل و دانشجویان دیوار گوشتی شدند و مانعش شدند و من متعجب چرا این مردان اینقدر غیرتی اند منظوری نداشت میگفت به من مادر!و در پرونده اش خواندم باغبانی در دانشگاه خوانده و هنوز ازدواج نکرده و با مادرش سر بر یک بالش میگذارند.گاهی دختران دانشجو می گفتند ما را هم ببرید بخش مردان تا ببینیم یه مرد بیمار روانی چه شکلی است هرگاه خواستگارمان روانی بود تشخیص دهیم .
پس در بخش مردان شادی بیشتر جریان داره.
منم همیشه آرزو میکرد چندتا داداش بزرگتر از خودم داشتم. پسرها شور و نشاط خاصی به جمع میدن.
بخش مردان امکان کار مفید کردن بیشتره
یه بار رفتمبخش اعصاب نمونه بگیرم یه بنده خدایی که سابقه رگزنی هم داشت از اتاق کناری لوله های حاوی خون رو دید یورش آورد سمت من ...رگ گردنش زده بود بیرون حراست اومد سمتش و بردنش ولی نگاهش هیچ وقت یادم نمیره...حقیقتا نترسبده بودم
دنیایی دارن تو این بخش که کلی قصه میشه از دلشون درآورد ولی ....امیدوارم هیچ کس به این درجه نرسه که مجبور بشن بستریش کنن
تقریبا همه قصه های جذاب از آنجا اقتباس میشه.
همیشه به ذوق زدگی رضوان جانم
چه باحال
ولی این اتفاق بغل کردن یهویی تو بخش روان انگار زیاد میفته، نه؟
ممنون از محبت تان
علت اینکه آدم روان پریش یا همون روانی بشه چیه//؟؟
ژن معیوب فقط،ارثی است ،نگران نباش،تو نمیشی،جات امن است.