نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

در نماز اَم ،خم اَبروی تو در یاد آمد

حافظ جان ،چه زیبا اشاراتی ،دارد.

در نماز اَم ،خَم اَبروی تو در یاد آمد،

حالتی رفت که محراب به فریاد آمد.

واقعا هر وقت به نماز می ایستم به جای فکر کردن به عظمت خالق،و ناچیز بودن خود،دارم به وبلاگ هایی که خونده ام،می اندیشم ،این زبانم است که به عادت مالوف، ذکر ها و حمد و سوره را میخواند،من اینجایی هستم که جذابیت داره برام(خدا ببخشد که اگر نبخشد ،واویلا).

خدایا !من بنده هات را دوست دارم،مرا دوست بدار.

خدایاَ من سعی در کمک رسانی داشته ام ،مرا کمک رسان.

خدایا!من پرو بالم شکسته شده،پر پروازم ده.

خدایا! بر ناچیزی من رحم آور ،

یادش به خیر، فروردین سال( ۵۵)۱۳۵۵،هفده سال و یکماه از عمرم گذشته بود،‌پسر عمه جان ،از آمریکا اومده بود(پزشک جنگ ویتنام و خبرنگار ),به بابا گفت میخوام استاد دانشگاه شیراز بشم و پزشکی را از هفت سال تحصیل، به پنح سال برسانم و این دختر کوچولوتان(اشاره به من)پزشکی اش را آنجا بخواند،و من شاد از اینکه هیشکی نفهمیده من درس ام اون قدر ها هم خوب نیست که پزشکی قبول شوم (نعل وارونه زدن).آن سال آخرین سال بود که مامان به پهنای چهره اش می خندید.

دیروز برنامه گردش در شهر داشتیم و عالی بود.

دم غروب هم ,مهمان افطار شدیم و امروز قند خون و فشار خونم رفته بالا ،(ملاحظات درمانی نادیده گرفته شده).

باید مواظب باشم مبادا...




نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد