چه شبی دراز باشد.مث شب یلدا
پریشب شب یلدای تقویم بود و من که بیمار و خسته بودم ، مث بز نشسته بودم به نقطه ای خیره نگاه میکردم که ، نوه جونی(یه پسر نه ساله )(که به فدایش سر و جانم)با میوه ها و آجیل های محدود خونه ، یه بساط (نمایشی از کرسی و میوه و آجیل)برپا کرد تا به مادر جان رضوان خود طعم یلدا را بچشاند
اگر دختر بود چقدر سلیقه به خرج میداد در جایی که پسر اینهمه با وجود است .
مادرش و پدرش از تدریس در دانشگاه باز گشته بودند و شام طلب می کردند و او همچنان محبت به من داشت.
خلاصه که بیشتر از همه شب یلدا های عمر 64 ساله ام، از شبی زمستانی خوشحال به در آمدم .
اما دیشب که خانواده همسر به بهانه شب یلدا و به کام صندوق کمک های مالی به نیازمندان فامیل ، جلسه تشکیل داده بودند ، از بس تخمه آفتابگردان شور و شیرینی نارگیلی(دانمارکی)تو معده خود راهی کردم ،شبی پر تنش از فشارخون را طی کردم.
نمی دانم چند سال دیگر باید بگذردتا چشمم به حساب آید .در نهایت شب به سوپرک محله سری زدیم تا صبحانه شاهانه مان از شیر کم چرب کسری نداشته باشد که دخترکی زیبا رو و کم سن و سال با عقل بزرگ خود، حرف هایی برایم زد از اوضاع روز جامعه ،که متوجه شدم تا بیست و چهار سال ابتدای عمر، هرگز چنین به دانایی سخن نگفته بودم.