عصر روز جمعه دم ،دم های غروب رفتم پارک،تا قدم بزنم.همسر جان توو خونه داشت فوتبال تماشا می کرد( نیامد).تو پارک چشمم افتاد به دو تا خانوم که رو نیمکت پارک نشسته بودند و جلوی پاشون غذای خشک(مخصوص)برای گربه پارک ریخته بودند .به اونا سلام کردم و گفتم همراه با غذای خشک باید آب هم بخورند(تخصص دارم انگار)مبادا ...شان بشود و اینگونه بود که سر صحبت باهاشون وا شد .یکی از آن دو زن را قبلا دیده بودم و باهاش صحبت کرده بودم (روزی که میخواست آب غوره بگیره با کمک عروسش و پسر کوچکترش؛ برای همه خانواده شان).بهش گفتم دیگه نمیخوای آب غوره بگیری ؟خیلی زن خوبی به نظرم آمده بود .کدبانویی که بعد فوت همسرش شهر ما را به مقصد شهر قبلی خود (قبل از ازدواج)ترک نکرده بود.وهر چهارتا بچه ها را به سر رشته سامان رسانده بود .زن دوم که به دلیل پای پرانتزی راه رفتن براش سخت بود؛ هرروز عصر میاد همینجا مینشینه کنار خانم بیات و یکی دوتا خانم دیگه و عصرانه چای مینوشند(با کمک های بی شائبه همسرش ).بماند که بعد همسرش جناب سرهنگ به جمع ما پیوست و من هنوز قدم های کافی نزده باید به خانه باز می گشتم.چه عصر پر ماجرایی بود.بسیار گفتیم و از هم خوش مان آمد.وقتی به مجتمع برگشتم ساعت پنج و نیم و هوا کاملا تاریک بود .دیگه تو حیات مجتمع آنقدر به راست و چپ و به شرق و غرب راه رفتم تا تعداد قدم هام به شش هزار و پانصد رسید(بعد از بیست روز) و دلم راضی شد.(تو این فاصله بچه گربه های خوش شانس و بازیگوش محوطه مجتمع را تماشا می کردم که با دم مادرشان بازی میکردند و بالا و پایین می پریدند)
به دوتا پسرام هم زنگ زدم و احوال شان را پرسیدم.
ساعت شش و ربع به خانه بازگشتم.شام مختصری خوردم داروهامو خوردم با همسر که او هم از جمع آقایان مجتمع به خانه بازگشته بود گفتگویی کوتاه کردم .فیلم دیدیم.و بعد از 17 ساعت بیداری ،رفتم خوابیدم (ساعت هشت و نیم) و تا یک و ربع نیمه شب خواب ماندم.
قبل از خواب سامان دهی آشپزخانه و اتاق ها را با طیب خاطر انجام داده بودم.
روز خوبی بود؛ اولین جمعه سرد( روز دوم ماه آخر )پاییز مان.
گاهی از اینهمه زود آشنایی خود متعجب می شوم.
چه روز قشنگ وپرباری! پیشی ما هم داره بهتر میشه. هنوز غذای خشک براش سخته مرغ و سوپ و این چیزا میخوره. من حس میکنم آدم بعد از مدتی گذران وقت در سرویس روانپزشکی عادت میکنه به هم کلام شدن با آدمهایی که کلا هیچ شناختی ازشون نداره. یاد میگیره که روی ظاهر زیاد قضاوت نکنه و دمی که با طرب میگذره رو غنیمت بدونه.به قول سهراب عطش آشنایی است.
ممنون.نظر تان برام جالب بود.
چه روز پرباری. سلامت باشید.
روز جمعه به خوبی گذشت.اول روز خوب،میانه روز خوبتر و آخرای روز عالی.شما هم بهتر شده باشید.
سلام بانو جان

چون خوش اخلاق وخوش برخورد هستید ماشاالله، واسه همینه که زود آشنا میشید و البته چون باتجربه اید، آدم های خوب رو از بد تشخیص میدید و بنابراین نگران معاشرین بد نیستید 

سلام سمیرا جان.کلاس درس برقراری ارتباط رفته ام؛عزیزم.نظر لطف شما ناشی از ذات پاک شماست.