نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

عمر دوباره ای برای خوردن

سه شنبه صبح زود  آفتاب که زد رفتم پیاده روی و تمام زمین های ورزش های (اسکیت و پینگ -پونگ و بد مینتون.والیبال،فوتبال نرمش صبحگاهی )پارک را که مشتری خاص خود را داشت طواف کردم و از انرژی زن و مرد و پیر و جوان شان کسب انرژی کردم.وقتی از خانه بیرون میزدم به خود می بالیدم که برای خروج از خانه هوای گرگ و میش را برگزیده ام و لی در منتهای تعجب دیدم از غافله ورزشکاران عقبم.

مرد لاغر اندامی را دیدم که سخت مراقبه را جدی گرفته بود.گروه ورزشکاران فرهنگسرای محله در زمین رو باز محاط در پرده برزنت صدایشان می آمد .پنج پیرمرد باز نشسته گوشه ای دنج با آهنگهای کوچه بازی نرمش های سبک میکردند.

هوا سردی دلنشینی داشت و خانمی با دستکش تند و تند راه می پیمود.یه خانم  میان سال و محترم جلو اومد به من گفت:« مث من تنهایی؟»من معلم بازنشسته و از کاشانم ،اصفهان غریبم.همسرم هم اکنون در سالن ورزشی، ورزش میکند.بعد از احوال پرسی بامن دوست قدیم خود را دید و از من که هنوز مبهوت نگاهش میکردم خدا حافظی کرد و با او روانه شد .

حظ بصر و سمع هر دو وجودم را سرشار از نشاط کرده بود. به طرف نانوایی به راه خود ادمه دادم و با استشمام بوی نان  بر قدم هایم افزودم و در صف یکی ها ایستادم و بعد از یک مشتری نان گرفتم و برای صرف صبحانه به سوی خانه روانه شدم.بر شادیم زمانی افزوده شد که قدم شمار را نگاه کردم ودیدم شش هزار و دویست گام زده ایم و خسته نشده ام.

این برنامه دو هفته بود تعطیل شده بود و زندگی را از سر گرفتم.

عروس خانم عزیزم زنگ زد :مادرجان!امروز نوه تان را نمیارم پیش تان ،منتظرم نباشید به امور خود برسید مادرم در کنارم هستند و امروز ایشان به مهد می رسانندش.باشد سه شنبه آینده شما را زحمت میدم.

وقتی به خانه رسیدم همسر جان تازه از خواب بیدار شده بود که به خانه رسیدم بساط صبحانه را آماده کردم و بعد از سختی روز قبل تخم مرغ نیمرو و زیتون پرورده و چای و نان تازه را در سفره چیدم.

نظرات 8 + ارسال نظر
لیلی شنبه 5 آبان‌ماه سال 1403 ساعت 16:14 http://leiligermany.blogsky.com

معلم بازنشسته همشهری من بوده

پس کاشانی هستید.

گیل‌پیشی جمعه 4 آبان‌ماه سال 1403 ساعت 20:32 http://Www.temmuz.blogsky.com

سلام استاد عزیزم. خوبید؟
پیاده‌روی صبحگاهی خیلی لذت‌بخشه.
همیشه حال دلتون عالی باشه

سلام گیل پیشی عزیز.عجیب می چسبه صبح ها راه رفتن ؛به خصوص که همه با عجله مشغول رفتن سر کار هستند و شور زندگی را می بینی بیاد جوانی ها و خاطره عجله ها عجله

قره بالا جمعه 4 آبان‌ماه سال 1403 ساعت 13:22

در زندگی بود این پست

بوی خوش زندگی از آن استشمام می شد.

ترانه پنج‌شنبه 3 آبان‌ماه سال 1403 ساعت 20:26

چه پست خوب ودلچسبی. چه خوبه که8 از خوشیهای ساده زندگی هنوز لذت ببریم.

زینب پنج‌شنبه 3 آبان‌ماه سال 1403 ساعت 17:43

منم وقتی صبح زود رو انتخاب میکنم خیلی بهره میبرم

روز را اینگونه آغاز کنیم بهتره.

مانی پنج‌شنبه 3 آبان‌ماه سال 1403 ساعت 17:09

صبحانه نوش جان شما و همسر جان

ممنون

پت پنج‌شنبه 3 آبان‌ماه سال 1403 ساعت 11:53

این پست رو که خوندم دلم بازنشستگی خواست

انشا الله به آن دست یابید.

سمیرا پنج‌شنبه 3 آبان‌ماه سال 1403 ساعت 10:55

بیش باد

سلامتی از آن وجود گرانقدرتان باد

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد