نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

یا للعجب



عارفی گوید:

پاسخ چهار نفر مرا سخت تکان داد

اول مرد فاسدی از کنار من گذشت

و من گوشه‌ی لباسم را جمع کردم تا به او نخورد

او گفت:

ای شیخ خدا می‌داند که فردا حال ما چه خواهد بود...

دوم مستی دیدم که افتان و خیزان راه می‌رفت

به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی

گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده‌ای؟

سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت

گفتم این روشنایی را از کجا آورده‌ای؟

کودک شعله را فوت کرد

و آن را خاموش ساخت

و سپس گفت:

تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟

چهارم زنی بسیار زیبا

که در حال خشم از شوهرش شکایت می کرد

گفتم: اول رویت را بپوشان

بعد با من حرف بزن

گفت: من که غرق خواهش دنیا هستم

چنان از خود بیخود شده‌ام

که از خود خبرم نیست

تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟

نظرات 3 + ارسال نظر
Lily چهارشنبه 2 آبان‌ماه سال 1403 ساعت 21:56

چه حکایت زیبایی! ممنون از شما

گوارای وجود ارزشمندتان

تیلوتیلو چهارشنبه 2 آبان‌ماه سال 1403 ساعت 20:47


ممنون

به قول نگهبان با سواد مجتمع مسکونی ما:«ممنون الله»

سمیرا چهارشنبه 2 آبان‌ماه سال 1403 ساعت 18:10

چقدر عالی بود من حال زن رو خوب درک می کنم، یه وقت هایی آدم انقدر پریشان هست که به یه سری چیزها حواسش نیست ولی بقیه چون توی اون حال نیستن، فکرشون جاهای دیگه ست. دمشون گرم، همه شون خوب جواب دادن

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد