کمر همت را بستم بروم بازار تره بار محدود زندگی پسرم،خیابان استقلال.
چون دکتر اجازه بار برداشتن را نداده از آنچه لازم داشتیم دو یا سه تا(گوجه،خیار،هویج،گوجه،کدو قلمی،فلفل سبز دلمه ای،سیب و موز)،برداشتم.
حین پیاده روی در بازگشت به خانه،درهجوم افکار، پرت شدم به سال ۴۵(وقتی ۸ساله بودم) تابستان ، که داداش بزرگترم(پنج سال ) مغازه (بازی)بازکرده بود و ما می رفتیم خرید ازش و چه واقعی بود برایم این بازی.
بچگی های خوب با این برادر بزرگتر(مهندس راه،تخصص پل).
مهربونی و صفایی داره این برادر،خدا حفظش کند برایم.
خدا برای هم حفظتان کند
اونی که برای من زندگی بود ،دیگه از دستم رفت
خدا حفظشان کند
ممنون از این دعای خیر
حال وهوای پست خیلی قشنگ بود ماشاالله

ممنون برای خودم هم جالب بود