نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

تنهایی خود خواسته

همسر با پسر ارشد رفتند تهران و من از ساعت(نه وربع) 9=15 صبح رفتم تو غار تنهایی که آرزو میکردم داشته باشم.رو میز تحریر نوشتن را آغاز کردم دفتر یاد داشت هام را تورق کردم برای خود ترتیب پذیرایی با چای و میوه و آجیل دادم ظهر شد نماز و ناهار و باز هم مطالعه و نوشتن.تا اینکه خورشید در حال غروب کردن به خود آمدم که قدم زدنم را باید توجه داشته باشم وضو گرفتم و به سوی مسجد محل در حرکت بودم و خدا خدا میکردم دیر نرسم.نماز به جماعت و قرائت قرآن و در بازگشت خرید نان و شیر و تخم مرغ و رسیدم خانه به ساعت نگاه کردم شش و نیم شده بود .نه ساعت تنهایی با تلفن همسر برادر مرحومم خاتمه یافت که روز مادر را تبریک گفت و از بیماری خواهرش گفت که منجر به فوت او شده و الان دکتر وادارش کرده در صف چک آپ اعضای بدن باشد و از پزشک تیروئید نوبت دارد و دخترش دچار فشارخون پایین شده و ...

خلاصه که دیدم روز کاملا متفاوت از روز های قبل طی شده .خود را به خواب زدم در ساعت 8شت(8)شب که در نهایت بهت و تعجب دیدم به خواب رفته ام تا ساعت نه ونیم(9:5)که دختر برادرم(همو که مادرش ام.اسدارد)زنگ زد :<عمه ببخشید خوابی.قطع می کنم فردا زنگ می زنم).دوازده ساعت تنهایی قطعه ای از بهشت بود.

نظرات 3 + ارسال نظر
لیلی شنبه 16 دی‌ماه سال 1402 ساعت 15:11 http://Leiligermany.blogsky.com

منم ارزوی همچین پادشاهیی در خانه دارم

عالیه

مارال جمعه 15 دی‌ماه سال 1402 ساعت 23:16 https://mypersonalnotes.blogsky.com/

منم خیلی تنهایی رو دوست دارم مخصوصا که پسرم اصلا حاضر نیست از خونه بره بیرون و همیشه خونه است و بعضی وقتها حس خفگی بهم میده .

لازمه کمی هم تنهایی را مزه کنیم.

نرگس جمعه 15 دی‌ماه سال 1402 ساعت 13:44

سلام شما رضوان خانم هستبد قبلا وبلاگ داشتید؟ نمیخوام سوالی بپرسم که ناراحت بشید ولی حدسم درسته؟

سالهاست وبلاگ دارم.

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد