نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

دقیقا چهل روز پیش از تهران به اصفهان بازگشتم.اون روز پنج شنبه بود و من خیلی خواب آلود بودم.از اینکه خانه پسرم را ترک کرده بودم و به امان خدا گذاشته بودم اش غمگین بودم.مادرم ( خدا بیامرزد او را )بارها به من گفته  بود نه برای من دختر خوبی هستی و نه برای فرزندانت (پسرهام)مادری خوب،ولی چه کنم که خودم دنیایت آورده ام و دوستت دارم .ایشان خودشان از جان و دل برای ما می کوشیدند و متعجب بودند که من همه تلاشم (البته از نظر خودشان) را نمی کنم و با خونسردی رفتار می کنم.پسرهای( هر دو) مث دسته گلم ،میگن :<دل قوی  دار که ما از تو راضی هستیم>و <تو فقط باش>و<خیلی هم مامان خوبی هستی> .

خلاصه که در این چهل روز با شوق فراوان(متفاوت از قبل)زندگی کرده ام گرچه کمتر نوشته ام .

شاید سفر به تهران برام لازم بوده

شاید چون از تصادف جان سالم به در برده ام

و شاید چون از جلسه خواستگاری بر گشته ام

شاید یه زبان دعا گو پشت سرم پیدا شده.

هنوز که هنوزه قرار جشن و خرید را نگذاشته ایم.

اوضاع مملکت و جهان طوری باعث نگرانی پسرم است که نمی داند زودتر ازدواج کند بهتر است یا به تعویق بیندازد .دیگه دارم نگران دیر شدن ازدواج پسرم میشم.آرزو دارم او را در لباس دامادی ببینم.

مادرم و مادر همسرم دو تا مادر فداکار برای فرزندان خود بودند گرچه تحصیلات عالی نداشتند.

کاش من نیز که ادعایم گوش فلک را کر می کند ،بتوانم برای فرزندانم قدمی بر دارم ،شاید آنها هم در دلشان قند آب شود.

نظرات 1 + ارسال نظر
Lily سه‌شنبه 12 دی‌ماه سال 1402 ساعت 18:07

فرزندان شما خیلی خوشبختند که مادر فرهیخته‌ای چون شما دارند.

lilyعزیزم نظر لطف شماست .من به خوبی می دانم میشد مهربان تر بود ولی من نمی خواستم کم بیارم بین نقش های متعدد خود توازن برقرار می کردم و ابایی نداشتم کسی بگوید دختر نمونه نیستی مادر نمونه نیستی مربی پرستاری نمونه نیستی همسر نمونه نیستی و خواهر نمونه نیستی و همسایه نمونه نیستی و شهر وندی نمونه نیستی میکفتم همینم که هستم ناراحتید بزنید به سیم بالاییه.در توان من اینه و حتی کمتر.

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد