نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

شش دختر یه فال با نیت مشترک طلب کردند


شش تا دختر در حافظیه از اقایی خواهش می کنند یه فال برای هر شش نفرشون بگیره نیت را همه می دانند.

من دوستدار روی خوش و موی دلکشم

مدهوش چشم مست و می صاف بیغشم

 ۳۱۸
 گفتی ز سرّ عهد ازل یک سخن بگو


آنگه بگویمت که دو پیمانه درکشم

 
 من آدم بهشتیم امّا درین سفرحالی اسیر عشق جوانان مهوشم 
 در عاشقی گزیر نباشد ز ساز و سوزاستاده‌ام چو شمع مترسان ز آتشم 
 شیراز معدن لب لعلست و کان حسنمن جوهریّ مفلسم ایرا[۱] مشوّشم 
 از بس که چشم مست درین شهر دیده‌امحقّا که می نمی‌خورم اکنون و سرخوشم 
 شهریست پر کرشمهٔ[۲] حوران ز شش جهتچیزیم نیست ور نه[۳] خریدار هر ششم 
 بخت ار مدد دهد که کشم رخت سوی دوستگیسوی حور گرد فشاند ز مفرشم 
 حافظ عروس طبع مرا جلوه آرزوست 
 آیینهٔ ندارم از آن آه میکشم

گفتند عجب مرد خوش استهایی بوده حافظ چون نیت مان این بود اگر حافظ زنده بود با کدام ما ازدواج می کرد.

به نقل از اینستاگرام
نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد