شش تا دختر در حافظیه از اقایی خواهش می کنند یه فال برای هر شش نفرشون بگیره نیت را همه می دانند.
من دوستدار روی خوش و موی دلکشم
مدهوش چشم مست و می صاف بیغشم | |
| ۳۱۸ |
| گفتی ز سرّ عهد ازل یک سخن بگو
آنگه بگویمت که دو پیمانه درکشم | |
| |
| من آدم بهشتیم امّا درین سفر | | حالی اسیر عشق جوانان مهوشم | |
| در عاشقی گزیر نباشد ز ساز و سوز | | استادهام چو شمع مترسان ز آتشم | |
| شیراز معدن لب لعلست و کان حسن | | من جوهریّ مفلسم ایرا[۱] مشوّشم | |
| از بس که چشم مست درین شهر دیدهام | | حقّا که می نمیخورم اکنون و سرخوشم | |
| شهریست پر کرشمهٔ[۲] حوران ز شش جهت | | چیزیم نیست ور نه[۳] خریدار هر ششم | |
| بخت ار مدد دهد که کشم رخت سوی دوست | | گیسوی حور گرد فشاند ز مفرشم | |
| حافظ عروس طبع مرا جلوه آرزوست | |
| آیینهٔ ندارم از آن آه میکشم
گفتند عجب مرد خوش استهایی بوده حافظ چون نیت مان این بود اگر حافظ زنده بود با کدام ما ازدواج می کرد.
به نقل از اینستاگرام |