همسرجان هشت روز پیش رفت تهران تا خرابی های ساختمانی پسر د ومون را برطرف کند.
همین باعث شد از خانه فراری باشم و خانه پسر اول مون باشم.
آواره بودن سخت است.
کلاس یوگا یکشنبه و چارشنبه رفتم.
آزمایشگاه شنبه و ویزیت دکتر خون دوشنبه .
،جلسه سخنرانی سه شنبه
و کوه صفه با نوه جان و همکلاس هاش(از هفت و نیم صبح تا ده صبح روز پنج شنبه).
یه روز هم(دوشنبه) که در منزل پسرم(برادر زاده و همسر برادر مرحوم) به صرف شام مهمان شدند.
خلاصه که نگذاشتند در غیبت همسر ، مزه تنهایی را بِچِشَم.
دوستم می گه
یک دختر شوهر دادیم سی سال باید خدمات بعد ازدواج بهش بدهیم
مثل اینکه این سی سال خدمات بعد ازدواج به پسر ها هم بسط داده شده است
پسر جان به امر پدرش برای مراقبت از من دعوتم میکرد کنار خانواده اش باشم.مراقب خودتان باشید دختر خانم تان باید حامی پدر ومادرش باشد تا از خدمات بعد از زادواجش بتواند به خوبی بهره ببرد .بهش یاد آوری بفرمایید که <کاسه رود جایی که قدح باز آید>.
خدا نوهها و فرزندانتون رو براتون نگه داره. زندگی به کامتون باشه
ممنون سلامت باشید لیلی عزیزم
همین دیدارها و دورهمی هاست که انگیزه زندگی میشه
خدا برای هممون حفظتون کنه
خداروشکر که هستن و تنها نیستید
ممنونم نازنین بانو(دکتر جون٫)