لباسش شرابه شرایه به تنش زار می زد،د یدم یه پیراهن دست دوم را با چوب لباس آورد داد بهش،گفت لازمش ندارم،شاید به دردت بخوره،دستش را پس زد و پاسخش داد:«خُنُک جامه خویش،پیراستن،به از جامه عاریت خواستن».
آرزویی که محقق شده بود.
خوشم میاد از آدمای اینجوری
من نیز هم خوشم میاد
شعر خیلی زیبایی است.فکر کنم کهن جامه خویش پیراستن به از جامه عاریت خواستن درسته. البته مطمئن نیستم.
بدین شکل هم دیدم کهن خرقه خویش پیراستنبه از جامه عاریت خواستن
کی این جوری بوده؟ داستان نوشتید یا واقعا اتفاق افتاده؟
یه مستحق غرورش را داره.چه اشکالی داره قبول کنه؟
چه با عزت نفس
بله مناعت طبع خوبی داره
کاملا درسته
شعار من اینجا و آنجاست
خوشم میاد از آدمای اینجوری
من نیز هم خوشم میاد
شعر خیلی زیبایی است.فکر کنم کهن جامه خویش پیراستن به از جامه عاریت خواستن درسته. البته مطمئن نیستم.
بدین شکل هم دیدم
کهن خرقه خویش پیراستن
به از جامه عاریت خواستن
کی این جوری بوده؟
داستان نوشتید یا واقعا اتفاق افتاده؟
یه مستحق غرورش را داره.چه اشکالی داره قبول کنه؟
چه با عزت نفس
بله مناعت طبع خوبی داره
کاملا درسته
شعار من اینجا و آنجاست