نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

خُنُک جامه خویش...

لباسش شرابه شرایه به تنش زار  می زد،د یدم یه پیراهن دست دوم را با چوب لباس آورد داد بهش،گفت لازمش ندارم،شاید به دردت بخوره،دستش را پس زد و پاسخش داد:«خُنُک جامه   خویش،پیراستن،به از جامه عاریت خواستن».

آرزویی که محقق  شده بود.

نظرات 5 + ارسال نظر
قره بالا یکشنبه 22 مرداد‌ماه سال 1402 ساعت 01:24 http://Www.eccedentesiast33.blogsky.Com

خوشم میاد از آدمای اینجوری

من نیز هم خوشم میاد

لیلی شنبه 21 مرداد‌ماه سال 1402 ساعت 15:23

شعر خیلی زیبایی است.فکر کنم کهن جامه خویش پیراستن به از جامه عاریت خواستن درسته. البته مطمئن نیستم.

بدین شکل هم دیدم
کهن خرقه خویش پیراستن
به از جامه عاریت خواستن

ماهش شنبه 21 مرداد‌ماه سال 1402 ساعت 14:48 http://badeyedel.blogsky.com

کی این جوری بوده؟
داستان نوشتید یا واقعا اتفاق افتاده؟

یه مستحق غرورش را داره.چه اشکالی داره قبول کنه؟

khatoon شنبه 21 مرداد‌ماه سال 1402 ساعت 13:50 https://memories-engineer.blogsky.com

چه با عزت نفس

بله مناعت طبع خوبی داره

گیل‌پیشی شنبه 21 مرداد‌ماه سال 1402 ساعت 09:10 http://Www.temmuz.blogsky.com

کاملا درسته

شعار من اینجا و آنجاست

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد