نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

یاد داشتی ندارم امروز

عجبا از گرمای هوا و تاثیر آن برسازگاری روانی


سال ۸۲ نوزده مرداد ماموریت یافتم به مرکز دیابت بروم و برای مادران دارای کودک دیابتیک (دیابت نوع یک) کلاس آموزش بگذارم.


قصه ما مربوط به دختر کوچولوی ۵ ساله ایی بود که برای تزریق انسولین به مرکز مشاوره آورده شده بود(لازم به تذکر است که توفیق آن را دارم در جلسات مشاوره کوچولو ها و نو جوانان مبتلا به دیابت کمک کنم).خواهرش گریه میکرد و میگفت خواهرم هر صبح ناشتا وقتی  میخواهم به او انسولین تزریق کنم، چه گریه ها که نمی کند .چقدر مقاوم و لجباز شده و خسته شده.و ما را نیز خون جگر کرده.

به دختر کوچولو گفتم :عزیزم!آیا شده روزی دوست داشته باشی بابات برای تو یک کیک بخره؟ ولی او نخره  و تو ناراحت بشی ؟گفت :بله .گفتم :«خب می دونی تو این رگ های کوچولوی دستت، یک عالمه قند شیرین داری؟ولی تموم این سلول کوچولو های دستت، گرسنه شونه  ونمی تونند بخورندش؟رگ هات مغازه شیرینی فروشیه، ولی سلول های تنت نمی‌دانند چطوری از اون شیرینی ها خوشمزه بخورند.میدونی تو که خیلی هم کوچولویی، میتونی مهمونی شون کنی  که قند شیرین بخورند؟فقط با تزریق انسولین ات که تو دستای خواهرته.

خب اگه اجازه ندهی ،اشکای چش سلولهای تنت، دونه دونه می ریزه ،ولی اگه اجازه تزریق انسولین را بدی، همه سلولهای تنت یک صدا هورا می زنند از خوشحالی.

می خواهی هورا بزنند؟گفت :آری .گفتم :« پس به خواهرت اجازه تزریق انسولین رابده».

بعد یک نوازش و خداحافظی.البته با خواهرش هم کلی صحبت کردم که :«طبیعیه .این دختر کوچولوی دردش میاد، هر روز صبح خوابه, بیدارش می کنید و انتظار نمیشه داشت به راحتی قبول کنه».بهش دلداری دادم که شما ها اشک نریزید، چاره ای نیست و شما ها هم در بیمار شدن او مقصر نیستید ،زیاد پاپیچ بچه نشوید و بهش فرصت بدین تا به قبول برسه ،خیلی حوصله می خواد .مادر بچه اش را در خواب ناز هم ببینه، نگران میشه چقدر خوابیده ،چه رسد که روزی دومرتبه بخواهد با نیش سوزن او را بیازارد.»

چیزی که باورش برام مشکل بود، خبری بود که هفته بعد از جلسه گفتگوی مان به من رسید .

دختر کوچولوی ۵ ساله با همه صغر سن، توانسته آنچه را قصد حالی کردن بهش را داشتم، درک کند و با خانواده کمی تا قسمتی نرم شده است.

چون سر و کارت با کودک فتاد-پس زبان کودکی باید گشاد
این قضیه توانست برای من تشویقی باشد که قصه ای کودکانه برای بر خورد با کودکان دیابتیک، بسازم و هر هفته ۴ تا ۵ نفر را با این قصه ،به تزریق انسولین متمایل کنم .

 اکنون کتاب قصه من عکس ندارد و این در حالیست که اگر با زبان تصویر با کودکان بر خورد کنیم، به موفقیت بیشتری نائل می شویم .هنوز نتوانسته ام نظر موافق هنرمند نقاشی را جلب کنم ،تصاویری در اختیارم قرار دهد.

مرکز دیابت خدمات صادقانه و بی شائبه ایی به همه بیماران دیابتیک اعم از کودک و نو جوان و پیر و جوان /زن و مرد می کند.

البته مشکلاتی هم دارد که باید بتوانم سر فرصت آنها را یاد داشت و جمع آوری کنم.

تنت به ..ناز..طبیبان نیازمند مباد

نظرات 5 + ارسال نظر
منجوق جمعه 6 مرداد‌ماه سال 1402 ساعت 10:30 http://Manjoogh.blogfa.com

سلام.به وبلاگ مهربانو سربزن تو لینک های من هست. دخترش تصویرسازی می کند. تصویر جلد اولین کتاب (ترمه های رنگی مادربزرگ)نسرین را هم ایشان درست کرده. ادرس نسرین هم در وبلاگم لینک شده.

سلام منجوق جان.ممنون

هنوز زندگی سه‌شنبه 3 مرداد‌ماه سال 1402 ساعت 16:38 https://hanooz-zendegi.blogsky.com/

چه خاطره حال خوب کنی بود

گیل‌پیشی سه‌شنبه 3 مرداد‌ماه سال 1402 ساعت 12:55 http://Www.temmuz.blogsky.com

استاد مهربان و نازنینم

مهربان تر و نازنین تر هستید

پت سه‌شنبه 3 مرداد‌ماه سال 1402 ساعت 11:36

سلام
چند وقتی هست که میخونمتون. برای تصاویر میتونید از عکسهایی که بخشیش رایگان هست تو این وبسایت استفاده کنید

https://www.freepik.com/

موفق باشید

ممنون

سمیرا سه‌شنبه 3 مرداد‌ماه سال 1402 ساعت 10:44

خدا خیرتون بده، ماشاالله چه خلاقیتی، منم از داستان کیفور شدم چه برسه به بچه، اینجوری احساس قهرمان بودن هم میکنه و میخواد بدنشو خوشحال کنه، دست مریزاد

نظر لطف شماست

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد