سال ۲۰۰۰ بود (ماه جولای﴾،
خواستم در اینترنت ،یه پست بنویسم، دنبال موضوع بودم.تیتر زدم<< زهره>>
بعد نوشتم که سه بچه داشته و بیست ساله بوده .برای خواهر شوهر هفده ساله اش خواستگار اومده بوده، شوهرش با ازدواج خواهرش مخالف بوده ، با مادر خودش بگو ـ مگو شان میشه .زهره بیست ساله (حامله )در اذرماه ۵۵ میره وساطت کنه، به شکمش ضربه میخوره و بچه اش را هفت ماهه دنیا میاره و بعد از دوماه تر و خشک کردن بچه ...
از ازدواج سراسر رنج زهره نوشتم.
از شوهرش که مبتلا به تالاسمی مینور بود.
از فرار از منزلش، بعد از دنیا اوردن سه بچه اش،از شوهرش که چهارده سال از او بررگتر بود (خودش پانزده سالگی ازدواج کرده بود).
اون روز ناراحت زهره بودم که ناکام زندگی کرده.
همه ولعم برای نوشتن، فریاد زدن بود ،مگر سینه مالامال از دردم، تسکین یابد.
اما مسیر نوشتنم تغییر کرد.
افتادم توسایت بحث تو بحث.که گفتگوها از عشق بود .
نوشتم مس وجو د با عشق، طلا می شود و کیمیا گری اینست.
کم کم نوشته هام دفتر شد.
نوشتن یه اعتیاد خوبه ....هر بار که آدم مینویسه لذتی تو دلش'به وجود میاد که وادارش'میکته به تکرار و تکرار و تکرار...
چه خوب که مینویسید بانو شما الگوی کامل و دوست داشتنی هستید بانو ....
و چه تلخ بود زهره و زهره ها....
موافقم نوشتن خوبه
همه تو زندگی شون مشکل یا مشکلاتی دارند آدم وقتی غرق میشه تو زندگی بقیه خستگی براش می مونه.
متذکر شدند :<<سری که درد نمی کنه دستمال نمی بندند.>>
گفتم فکر کرده بودم<< تو کز محنت دیگران بی غمی، نشاید که نامت نهند آدمی>>
کم کم بقیه پیداتون کردنو لذت بردن از چینش کلمات شما
کم کم نوشتن ام جون گرفت
عشق چیز عجیبیه واقعا خیلی عجیب
فکر کنم هنوز بشر نتونسته به معنای دقیقش برسه
اون دفتر باید خیلی جالب باشه
کمک گرفتن از شعراست
استاد عزیز غرق مشکلات آدمها نشید. مراقب سلامتی خودتون باشید.
شدم عمری
کنجکاو شدم چی بوده قصه ش