دانشجوی ترم هفت بودم در مقطع لیسانس که کار آموزی در بخش روان(بیماران بستری در بخش روان)را با مربیگری خانم فاطمه مالکی(همسر اصالتا آمریکایی دکتر مالکی )
آغاز کردم.
مربیگری خانم مالکی گذران بخش به آن تاثیر گذاری را بر من آسان کرد.
خانم مالکی هر صبح با یه خمیر کیک وارد بخش می شد و به دانشجویان می آموخت که با بیماران کیک بپزند آنرا بخورند ورزش با بیمار کنند و به صحبتاش با دقت گوش کنند روزهایی مانند یه رویای شیرین بر ما گذشت من هر روز با چشم گریان به خانه باز می گشتم و چون تازه عروس زیبایی بودم به گردش برده می شدم برام طلا خریده می شد مهمان می شدم ولی اشک چشمم بند نمی آمد همسر جوانم ناراحت بود که به هیچ شکل نمی تواند خوشحالم کند کم کم نگران شده بود که اگر از ازدواجم پشیمان باشم چه باید بکند
روش هایی را که دوست و آشنا آموزشش داده بودند اجرا کرده بود تا به سخن آمد
: آیا از ازدواج با من پشیمانی؟
: نه
:پس چرا گریه می کنی؟
:چون دلم برای بیماران بستری در بخش می سوزد.آنها چه فرقی با من دارند؟من چه چیز دارم که آنها ندارند؟من در اوج احترام و محبت و عشق و شادی و آنها در قعر غم و اندوه و اهانت و بی مهری.
:آخیش،آرام شدم،پس همه ناراحتی تو همین است؟اینکه ناراحتی نداره،من همیشه همراه و همگام تو میمانم تا هر کاری (تا کید می کنم/9هر کاری از دستت می آید(تا کید می کنم ،از دستت بر می آید)،برای آنان انجام دهی
نشان به آن نشان،لحظه ای ،لحظه ای نبوده که ایشان مرا از کمک به انسان ها منع کند (به جز مواردی که ضرر به شخص خودم برسد و هرچند برای خودم مهم نباشد ایشان از حق خودش نمی گذرد)
: نه دیگه سلامت تو برایم مهم تر است ،تا جایی که تمامیت وجود خودت فدا نشود چون به تبع آن من نیز از بین می روم (حدی داره)
سلام مجدد من همان سالها در اصفهان دانشجوی پزشکی بودم گاها به خوابگاه پرستاری می آمدیم و به شما غبطه میخوردیم چون خوابگاه پرستاری خیلی شیک بود غذاهای شما هم با کیفیت تر و خوشمزه تر بود بهر حال چه زود دیر میشود
عزیزم،درسته،از اشنایی با شما خوشحالم
سلام بانو قلم زیبایی دارید همیشه وبلاگتان رو دنبال میکنم ولی فکر میکنم تا حالا کامنت نذاشتم یه سوال دارم اگه صلاح دونستیم پاسخ دهید شما دانشگاه اصفهان درس خواندید؟دکتر مالکی متخصص داخلی و فوق گوارش بودند؟
سلام عزیزم، ممنون از لطف شما.بله دکتر منصور مالکی متخصص داخلی
چه حس و حالی داشت ...
عروس زیبا و دل نازک و البته فهیم و اگاه
امیدوارم این روزا تو این دوران هم دلبستگیه بیشتر و بیشتر شده باشه ...
روایت جالب بود بانو
واقعی بود با حذفیاتی
خدا برای هم حفظتون کنه
قربان دل نازک رضوان جانم
مهربانید وممنونم قره بالا نازنینم
استاد مهربانم.
مراقب سلامتیتون باشید.
واقعا در حکمت تلف شدن فرصتهای زندگی موندم.