خیلی دوست داشتم از کار بازنشسته شوم تا با خیال راحت در خانه...
وصبح ها دیر بیدار شوم .
چهل روز از بازنشسته شدنم گذشته بود که شبی(یک نیمه شب) با دردی شبیه درد در معده، از خواب بیدار شدم .با خصوصیاتی که از بیماران قلبی شنیده بودم احتمال دادم معده نباشد و قلب باشد .با دستگاه فشار سنج یه فشار خون از خودم گرفتم، هفده(۱۷)رو ی ده(۱۰) را نشان می داد ،شنیده بودم تا بیست هم برسد نباید خودم را ببازم.پس خونسردی خود را حفظ کردم و از جا برخاستم رفتم یه لیوان آب ولرم ، با آبلیمو و عسل آماده کردم و نوشیدم و باز آمدم بر مبل لمیدم و دوباره فشار گرفتم ،شده بود شانزده(۱۶) روی نه و نیم.(۹:۵).
با خود گفتم اگر امشب ،شب آخر عمرم باشد فقط مامان را دعا کنم ،چون او خواهد سوخت.گفتم آ خدااا جان!برادر جوانم ،شش ماه پیش جان شیرین به پیشگاه ا ت تقدیم داشته،اگر هم من امشب جان دهم(که جانم شیرین تر از او نیست)مامان چه خواهد شد؟پس اگر برای خود چانه زدن پسند تو نیست، به خاطر مادرم مرا دریاب.نخواستم همسر جان را از خواب شیرین و عمیق بیدار کنم ،چون احتمال می دادم ،نگران شود ،آرام آرام نقاطی از کف دست و کف پاها را فشار دادم(یعنی نوعی طب فشاری ناقص)و احتمال دادم رو به بهبود خواهم رفت و در عین حال اشهد هم خواندم ، یعنی این جان را که خدا داده ، اختیار دارد ، پس بگیرد.
دوباره فشار گرفتم ،دیدم شده پانزده(۱۵).
،آرام شدم و مطمئن ،گفتم میخوابم تا صبح شود،نماز صبح بخوانم.
صبح آرام ،آرام همسر را هم بیدار کردم، تا نماز بخواند ،گفتم :«میشه مرا دکتر درمانگاه ببری؟دیشب را در حالی سر کرده ام که...».
لباس پوشید و با هم رفتیم درمانگاه شهرک مون.
خانم دکتر جوان (عمومی)شرح حال گرفتند و فرمودند :«چیزی نیست ،نگران نباش».گفتم : ولی درد هایی این چنین ، قبلن نداشته ام،پرستارشیفت شب اورژانس ،(یکی از دانشجویان قدیمم بود)را صدا زدند و فرمودند ازش یه نمونه خون بگیر ، بفرست آزمایشگاه،
در آزمایشگاه فرد کشیک، در خواب بود ،بیدارش کرد ,، نمونه خون را داد بهش ، جواب آزمایش را گرفت و آورد نزد خانم دکتر،تا ببیند،
ای دل غافل!
خانم دکتر فرمودند :«کفش ها را دربیار و صاف بخواب و تکان نخور و فقط بگو میخوای کجا آنژیو شوی؟چمران یا میلاد؟».
به پرستار گفتند:« برگه انتقال بیمار بیاور ،آمبولانس را خبر کن،آماده ماموریت شود،»
به همسرم گفتند :«همراه آمبولانس حرکت کن به سوی بیمارستان قلب»،
نشان به آن نشان،ساعت یک بعد از ظهر روز ۱۴ مهر سال ۱۳۹۹ من از اتاق آنژیو بیمارستان چمران ،با برانکارد ،به بخش قلب انتقال یافتم.
وای خدا رحم کرده. اینجور مواقع مراعات خواب هیچ کس رو نکنید. چند ساعت کمتر خوابیدن سخته یا ترک همه عزیزان؟
تعجب کردم. فکر میکردم شما به نوعی کادر درمان هستین و احتمالا باید اضطرار قضیه رو در می یافتین.نتیجه تعلل پدر من در بیدار کردن اهل خونه اما سکته ی وسیع قلبی بود متاسفانه . وقتی بستری شد یک دستگاه احیا پشت پرده گذاشته بودن که نبینه
استاد هماتولوژی مون دور از جون شما میگفت خوشبختانهههه حمله قلبی در خانم ها علامت نداره بعدش اگر رد کنن با آزمایش و آنزیم ها مشخص میشه ...
ولی واقعا باید جدی گرفت !حالا شما اطلاعات داشتید و تونستید تا حدی اوضاع رو کنترل کنید ولی هر علامتی مخصوصا بی سابقه ی قبلی باید سریعا با اورژانس تماس گرفته بشه
زنده باشید و تندرست
همیشه تندرست باشین. تجربه سختی بوده . اینکه آدم یک عمر کاری برای لم ندادن داشته باشه یه موهبت الهیه.من خیلی بهم سخت میگذره وقتی تو خونه ام.
سلامت باشید ان شاء الله
ولی چرا همون موقع همسر رو بیدار نکردید واقعا؟
سلام.انشاءالله رفع بلا شده باشد. منم 17 ساله بازنشسته ویه جورایی همکار اتاق عملی شماهستم.خوشحال شدم در اینجا لااقل یک همکارپیدا کردم.زنده باشید.
سلام . ان شالله که دیگه مشکل خاصی براتون پیش نیاد و سالهای سال سرحال و سرزنده زندگی کنید
نمیدونم چرا همه دردها بعد از بازنشستگی میاد به سراغ آدم منم دقیقا این تجربه شما رو البته یکی دو هفته قبل از بازنشستگی داشتم تمام بدنم قفل شد با درد معده و بین دو کتف . مجبور شدیم اورژانس خبر کنیم . نوار قلب گرفتند گفتند خوشبختانه از قلب نیست و یه اسپاسم عضلانیه . کلی هم آزمایشات مختلف انجام دادم اما خداروشکر مشکل خاصی نداشتم اما بعد از بازنشستگی دچار درد معده شدم که با آندوسکوپی متوجه رفلکس معده شدند که در حال درمان هستم
خدا سلامتی بده. چه لحظات سختی بوده و چه عالی مدیریت کردید.
انشاالله دیگه هیچ وقت قلب نازنینتان بیمار نشه.