دیشب جایی مهمان بودیم ،گفتند زنی شوهر مبتلا به بیماری سرطان خود را ،که تحت درمان شیمیایی بوده و فعلا بهبودی نسبی پیدا کرده،ول کرده رفته استرالیا پیش دخترش.
همه تف و لعن میفرستادند.
یکی از میان آن جمع گفت خبر داره که آقاهه به قاضی با اصرار میگفته چه سر (یا راز ) بین شما و همسر من است که من با اصرار میگم این بند را بُگسل و تو پشت سراندازی می کنی و به تعویق می اندازی؟
وکسی دیگر گفت خانومه گریه میکرده نزد خانواده ما،که به خدا من جلوی خانواده ام سر افکنده میشم اگر بعد از ۴۴ سال از همسرم جدا شوم، من در شهر ثالثی در نزدیکی خانه پسرم ،خانه اجاره کرده ام تا خانواده ام در شهر اولی متوجه نشوند ما دوتا از هم جداییم.
وکسی زان میان گفت:«این مرد که تحت درمان با داروهای روان پزشکی هم هست و یه کتابخونه پر از کتاب را هر روز میخوانده ،فقط به خاطر عشق مفرط که به زنش داشته ،اینکار را انجام داده تا زنی که شور عشق را در نگاهش میدید شاهد و ناظر مرگ جانگدازش نباشد ،همچون مرگ قو»
سر را برای چه آفریدند؟
تا بر روی گردن خودمان باشد
من همیشه فکر میکنم اگه بیماری خاصی بگیرم حتما شیوه آخر رو برای وداع با عزیزانم انتخاب میکنم
واقعا ازین در پوستین خلق افتادن چی گیرمون میاد؟ بقول سعدی و توصیه به خودم:
عیب کسان منگر و احسان خویش
دیده فر بر به گریبان خویش
سلام،
مردم همیشه حرف دارند برای زدن پشت سر آدم، اون بنده خدا هم معلوم نیس توی چه شرایطی این تصمیم رو گرفته
معمولا
زن های این روزها اینقدر فدا کار نیستند
از خدا خواسته جدا شده و الان در استرالیا که روزهای آخر تابستان را داره می گذارند از باقیمانده ی زندگی لذت می برد
سلام نچاق عزیز
چه غم انگیز
چقدر برا زن و شوهرها حرف زدن پس