اسم دختر برادرم هست.مادرش در هشت ماهگی او دچار بیماری ام اس شده و الان که بیست و چهار ساله شده ،هنوز در بد حالی شدید ،ولی زنده است.این دختر با من صحبتی ندارد و مرا ناصح همه چیز دان می داند.عصر امروز پدرش (برادرم)گلایه داشت که چرا او را مهمان به ناهار نکردی تو نمی دانستی مادرش در بیمارستان بستریست؟
نمی داند که دخترش حاضر است در یه کافه یه قهوه بنوشد و مهمان صبحانه و ناهار و شام من نباشد.در جوابش فقط سکوت کردم.
درود
میدونی گاهی سلسله عوامل ناشناخته یا شناخته شده باعث میشه ما از اطرافیانمون فاصله بگیریم. اون دختر طعم درستی از زندگی نچشیده، حداقل اینکه مادری بتونه اونو در آغوش بکشه یا درس زندگی کردن رو بهش بده به خوبی لمس نکرده. نمیدونم برادرتون تاچه حد تونسته جای خالی مادر رو براش کنه؟ به هرحال هرقدر هم تلاش کرده باشه بدلیل مرد بودن و مشغله هایی که داشته نتونسته اون بستر مناسب رو ایجاد کنه.
این دختر اگر روزگاری ناچار بر انتخاب زندگی جدید داشته باشه اعتماد کردن سختش خواهد بود. بهتره قدری خودتون رو بهش نزدیک کنید، یعنی هم لولش بشید. شاید اون دوست نداره به خونه شما بیاد و دوست هم نداره به خونه و زندگیش برید. بهتره یک فضای دیگه رقم بزنید که بتونید باهاش خلوت کنید. مثلا اگر در دانشگاه یا محل کارش هست اونو بصورت حضوری و چشم تو چشم با رضایت خودش دعوت کنید به خرید مشترک، یا رفتن به پارک، یا رفتن به سینما، یا قدم زدن خشک و خالی در خیابون.
امکان داره جلسات اول به سردی و زمانهای اصطلاحا لعنتی و کشدار سپری بشه اما به مرور یخ بینتون وا میره و شما میتونید به درونش نفوذ کنید و احساساتش رو بکشید بیرون. اونم خواسته ها و توقعاتش رو بروز میده...
راستی نظری که برای چالش در هم تنیده شدن ارسال کرده بودید مطالب جالبی درش دیدم امکان داره نظرتون رو بصورت عمومی برام بفرستید. اصلا هر گونه سانسور یا تغییری که خواستید در متنش بدید فقط دوست دارم نظرتون در ادامه مطلبم بیاد.
خدا مرا ببخشاید که به هیچ روی توان نفوذ در دل سنگ این جوان را ندارم.
سلام

اولا خدا حفظ کنه شبنم خانم رو برا پدر و مادرش
دوما، شما بهش زنگ بزنید خو و از دلش در بیارید اگه ناراحتی داره
خدا سلامتی بده و به امید روزهای بهتر براتون
ممنون از دعای خیر شما.از من قبول نمی کند