مامان, دختر اول مادر بزرگم بودوتو خونه عزت و احترام زیادی داشت به خصوص نزد پدرش.اونو دادند به یه مرد دهاتی.پدر عزیزم اصالتا ترک فریدن بود که پدر بزرگش کوچ از شهر و دیار خود را آغاز کرده بود به شهر اصفهان .او در روستا های مسیر رسیدن به اصفهان برای پسران و دخترانش همسر انتخاب کرده بود.
درود بر پدر بزرگ با همت ام.که او در روستایی متفاوت از پدرش سکنی گزید و پدرم و دو برادر و دو خواهرش را با کمک همسر،، فارسانی ،،خود مستقل از پدرش تربیت کرد.
خانواده ای بزرگ در روستای باغ ابریشم که امروزه تبدیل به شهر ابریشم شده است .
اما حیف که پدرم در سن هشت سالگی یتیم شد و با کمک مادر و برادر دوازده ساله اش برای خواهر کوچکترشان که چند ماهه بود شرایط رشد را فراهم آوردند.
اگر زیبایی اندام و قوت و قدرت پدرم نبود عمرا می توانست مادرم را از مادر بزرگ حسابگرم خواستگاری کند.
شکست عشقی پدرم او را سر لج انداخته بود تا مادرم را که ده سال از خودش جوانتر بود از مادر و پدرش خواستگاری کند ،اینجوری دختر عمه اش را از ندادن دختر به او پشبمان می ساخت .خودش بارها به مامان می گفت مادرت پیشنهاد داد تادخترش را بگیرم و مامان از دست مادر خود و پدرم خشمگین می شد.
در هر حال ته دل بابا قند آب می کردند که زنی زیبا و جسور از خانواده ای خوب، نصیبش شده ،اما حیف که سفر مامان به مکه برای حج واجب، بدون او باعث وحشت و نگرانی اش شد و قلبی شد و از ۶۸ سالگی تا ۷۵ سالگی در رختخواب بیماری افتاد.
روزی از اینکه در شهر خانه ای ندارم تا بتوانم سر کار بروم، غمگین گوشه ای نشسته بودم.بابا زیر گوشم زمزمه کرد، زانوی غم به بغل نگیر دخترم،پس اندازی در بانک دارم که برایت خانه ای مناسب میخرم.
اگر اونبود تجربه رفتن به ایلام در زمان جنگ را پیدا نمی کردم، چون مامان برادر بزرگم را واداشته بود مانع اعزامم به صحنه های جنگ شود. ولی پدرم گفتند تا پدر دارد کسی نمی تواند برایش تعیین تکلیف کند .میخواهم دخترم آزاد باشد ،تجربه کسب کند.بابا ببخش مرا.اگر نتوانستم محبت های ات را جبران کنم.اشک و آه
خدا رحمت کنه عزیزتان را