یکی از عللی که کار در بخش روان پزشکی برایم دلچسب بود داستان زندگی بیماران بود .البته داستان از زبان خودشان در محیطی امن میتوانست درس عبرتی هم باشد .روزی در بخش بیمار (زن زیبایی)را دیدم که با صدای بلند آواز میخواند به بالینش رفتم(همه جا با دانشجویان ترم 6 دانشگاه در رشته پرستاری)
افسوس خوردم با اینهمه زیبایی و صدای به این قشنگی چرا گذرش به بخش روان پزشکی افتاده است.اجازه داشتیم پرونده اش را هم برداریم و علت بستری شدنش را متوجه شویم .در تشخیص بیماری واژه بای پولار فاز مانیک نوشته شده بود و علت بستری شدنش را خشم و پرخاشگری به سوی مادر.فرد بستری کننده برادرش بود.از زبان خودش شنیدم یک هفته است در بخش بستری شده موها بلند و طلایی با چهره سبزه که با هم هماهنگی نداشت .برایم گفت همسرم منو طلاق داده و دو فرزندم (یک پسر و یک دختر)را برداشته برده شیراز .دیدم یکی از دانشجویان اشکاش را پاک می کند سوآل کردم تو را چه شده؟گفت من به تازگی با پسرعمویم ازدواج کرده ام اگر او نیز پس از بچه دار شدن مون بچه ها را از من بگیرد و عذر مرا بخواهد چه خاکی بر سرم بریزم؟(دانشجوها دختران جوانی در سن بیست و یکسال یا کمی بیشتر هستند و رقیق القلب)
گفتم همه اتفاقاتی را که در بخش روان می بینید برایتان نمی افتد اگر رشته دیگری درس میخواندید مدتهای زیادی می گذشت تا یک عدد ازین حوادث را به چشم ببینید نگران نباشید .
بگذریم که او تعریف کرد مادرش با تحصیلات ...وقتی دید دامادش بدجوری این دختر را دوست دارد شروع به در خواست های زیادی کرد و هر آنچه دادماد پول به پای دخترش ریخت آرام نگرفت و بدتر زمانی بود که دخترش را واداشت بعد از داشتن دو بچه تقاضای مهریه کند و بعد با آنچه داماد به حساب دختر ریخت خانه خود را تعممیرات و باز سازی کرد (گفته های بیمار است).او هم عروس خانم را مخیر کرد یا پیش مادرش بماند یا به همراه همسر به شیراز برود.
خیلی مایل بودم مادر بیمار را هم ببینم و صحت گفته های بیمار را بررسی کنم ولی حیف صبح روز دوم که به بخش رسیدیم خبر دار شدیم برادر این بیمار شب قبل رضایت داده و خواهر ش را مرخص کرده است .سال های بعد که از یک بخش نگه داری از بیماران مزمن دیداری داشتم زن را در آنجا دیدم که دیگر اثری از زیبایی بر چهره و موها نداشت.
افسوس
آخی ....خوب شد روانشناس نشدم،تحملش روندارم
یعنی چه بر سرش اومده بود