نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

خدا را شکر،حس خوب

داشتم تو بازار روز لوبیا چشم بلبلی میخریدم که یه خانم زیبا گفتند رضوان!سلام.با وجودیکه خوب نگاش کردم،باز  نشناختم انگار  تا حالا ندیده بودمش گفت به جا نیاوردی؟مستاجر تون بودم،طبقه بالا،همسر دکتر... خانم ...هستم گفتم اوه بله ببخشید گفت الان چندین ساله منو ندیدید خب ،پسر اولم الان دانشجو شده پسر دومم سوم دبستان

سلام و احوال پرسی مون باعث تعجب فروشنده شده بود.

 بعد هم که  اومدم تو خیابون  وداشتم سلانه سلانه با بار و بنه راه میرفتم ،صدای بوق یه ماشین متعجبم کرد یه خانم زیبا بود گفت بار و بنه ات سنگینه بیا بالا برسونمت .گفتم قربان لطف و مهربونی ات رسیده ام دیگه، کاش زودتر دیده بودمی

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد