امروز سه شنبه و 16 بهمنه.دیروز دوشنبه سیتی سنتر(مرکز خرید) را برای گردش با دوستان دوران دبیرستان«هفت نفر»از ساعت 12 تا 4 عصر انتخاب کردم.
یکشنبه هم قرار بود با مریم جون همسایه طبقه پایین(که به من علاقه خاص داره) بریم استخر دانشگاه ؛که نرفتیم و چای و تخمه و انار و شوکولات زیر کرسی را آزمودیم و او پیشنهاد کرد دختر/ پسر (اسم /فامیل)بازی کنیم که من قبول نکردم و ازش یه مصاحبه تحت فشار به عمل آوردم.و روی صفحات(پنج صفحه) دفتری که خودش داد(نو و دست نخورده)با قلمی که دستم را جوهری میکرد .
ازش یاد گرفتم خیلی چیزا را .گفت 13 سال با مشاور خود در ارتباط بوده و هست.(پسرش تحت درمان دارو هست چون افسردگی دارد ).والله مادر نمونه ای است که به دلیل فوت همسرش و مهاجرت دخترش به اطریش احساس تنهایی می کند و از من خواهش می کند تنهایی هایش را پر کنم که من مقاومت می کنم و معمولا نه می گویم.
برای نیکی کردن راه های دیگری بلدم.
قرار شد قصه زندگیش را که دو ساعته نوشته ام نشر بدهم.او الگوست.
چه خوب، هنوز با دوستان دبیرستان در ارتباطید.
من جز یه همکلاسی که ۴ سال دبیرستان رو دوست بودیم، از هیشکی خبر ندارم.
استاد برای پر کردن تنهاییش، براش پیشنهاداتی میدادید. مثلا باشگاه و..
بعد از مدتها بی خبری یکی یکی هم دیگر را یافتیم.
خودش هم باشگاه می رود.
سلام مشتاقانه منتظرم
