روز شنبه را برای چک چشمها در نظر گرفته بودم.نوبت گرفته بودم ساعت 8:30 رسیدم .منتظر نشستم دکتر کیوان جناب قرار بود چک کند .
نوبت یازده(11)بودم.معاینه کرد و گفت :«تضمین میدم تا یک سال آینده که مجدد بیایی شبکیه چشمت خوب خواهد بود.»
(پس هنوز بی احتیاطی در خوردن شیرینی به چشم ها آسیب نرسانده(عاشق کیک تولد نوه ها و شیرینی بودم و ترس دارد والله).
تو نوبت بودم که خانمی رو کرد به من گفت: « دختری متولد سال های 72 یا 73 ،قد بلند و زیبا، سراغ نداری برای پسرم که در ال.جی کار میکند و 34 ساله است بگیرم؟خودت دختر نداری؟نوبتش 24 بود و از جراحی چشم دکتر جناب در کلینیک صدرا جلو درب دانشگاه ،خیلی تعریف میکرد».
خوبه دختر ندارم ها.
خواستم بر گردم با خود گفتم به دانشجوی سال های پیش خود (که مسئول آموزش تزریق انسولین است)سری بزنم.تا دیدمش داشت چایی میان وعده میخورد تعارفم کرد و گفت :« تا چهارماه دیگه بازنشسته میشه و پیش مامانش و دختراش و پدرش و همسرش بیشتر خواهد بود و خوشحال است».
دانشجویان پزشکی و پرستاری (هشت نفر) به اتاقش آمدند دوره ببینند ؛باهاش خدا حافظی کردم (البته سه مورد آموزش تزریق انسولین را به مراجعان جلوی من داد و من خوشم آمد که مراجعین مجاب می شدند تزریق کنند و صداشو ضبط میکردند مبادا از یاد ببرند).
بعد از اون به قصد منزل راه افتادم که بیادم آمد کلید در خانه را نیاورده ام.زنگ زدم همسر!کجایی؟کلید ندارم.گفت : « اداره دارایی جهت حل مشکل مالیات مجتمع مسکونی هستم و تا مدتی معطل میمانم برای خود برنامه گردش در جایی بگذار تا باز گردم».رفتم اولین مغازه برای نوه یه چیز صورتی(رنگ مورد علاقه اش)خریدم و پیاده روی کردم ( زن با محبتی مرا سوار ماشین خود کرد و تا جایی داخل محوطه دانشگاه رساند و با من گفتگو کرد.).
وقتی به خانه رسیدم ساعت 2 شده بود و ناهار خوردم و برق قطع شد وکمی خوابیدم و دارو خوردم و عصر را سپری کردم و ...
آه که چقدر دلم تنگ نوه جانم شده؛
چقدر پیدا کردن دختر و پسر خوب سخت شده
خیلی سخت
ماشاالله شما هر چیزی رو که تعریف می کنید، دلپذیر میشه

ممنون .نظر لطف شماست.