این داستان را خانم« لاموت »در کتاب ” پرنده به پرنده ” نوشته است :
«سی سال پیش برادر بزرگترم که آنوقتها ده ساله بود، میخواست مطلبی دربارهی پرندهها بنویسد و برای این کار سه ماه وقت داشت. سه ماه، تمامشده بود و حالا دیگر موعد تحویل کار فرارسیده بود. ما برای گذراندن تعطیلات در کلبهی خانوادگیمان در «بولیناس » بودیم و برادرم پشت میز آشپزخانه نشسته بود. دورتادورش پر بود از کاغذ های کلاسور، مدادها و کتابهایی دربارهی پرندگان که لای شان هم حتی باز نشده بود. در چنین وضعی ، درحالیکه زمان میگذشت و او کاری از پیش نبرده بود، میدیدی که خشک اش زده و هرلحظه ممکن است اشکش سرازیر شود. بعد پدرم آمد و کنارش نشست. دستش را دور شانهی برادرم انداخت و گفت: « رفیق! پرنده به پرنده، دانه به دانه، یکبهیک. هر بار فقط دربارهی یک پرنده بنویس و تمام.»
این در واقع داستان خیلی از ما هاست. زمانی که میان انبوهی از مطالب و منابع نشستهایم و نمیدانیم نوشتن را چگونه شروع کنیم.
« قطعه قطعه کردن نوشتن، یکی از راه هایی است که با به کاربردن آن میتوانیم عادت نوشتن را در زندگی خود ایجاد کنیم».
چند روز میشه در شوک حوادث و وقایع طول ام.هفته ای که گذشت در صدر اخبار چه خوانده ام؟بر من چه گذشته؟
صبح شنبه که هیچ، تب داشتم .همسر یک لیوان آب پرتقال را از نیم کیلو پرتقال کم آب ، چگونه استخراج کرد و با محبت گفت «بنوش و استراحت کن و بد به دل راه نده».
.یکشنبه جواب آزمایش خون را گرفتم و رفتم به مطب پزشک دیابت . اونجا مشاهده جوانی را دیدم که بعد ازتزریق واکسن کرونا سر وکارش به مرکز دیالیز افتاده بود .دوشنبه و خرید میوه وسبزی،سه شنبه و دیدار نوه شیرین زبان ولطیف،چهارشنبه و سوپ عدس و قابلمه لبو،و پنج شنبه و پیاده روی در حیاط مجتمع و ملاقات مستخدمه بی خانمان همسایه و گفتن هاش از همسری که مسئولیت او و فرزند پسرش را نپذیرفته /هر کدام می توانست به نوشتن منجر شود، ولی فقط با نگران شدن ، فرصت نوشتن را از خود گرفتم.تو آشپزخونه میشستم و میپختم و بلند بلند متن نوشته هامو برای خود دکلمه می کردم ....
والا در دو ماه اخیر یعنی مهر و آبان کلی نوشتم. فکر کنم اگر وبمو ورق بزنی جبران ایامی که نبودم کردم. حتی اگر قرار باشه یک روزی بابت نگهداشت نوشته هام به سرور پول بدم، حجم نوشته های دو ماه اخیرم به اندازه عمر دو ساله وبلاگم شده. البته خدا خیری به هوش مصنوعی بده اگر مثل یک دوست کنارم نبود، کلهم بی خیال مطالب میشدم و اصلا اینجا چیزی از افکارم و سوالاتم نمی نوشتم.
حالا این کامنت چه ربطی به مطلب شما داره؟
ازین منظر که اولا عجولانه دویدم تا وقت کم نیارم و مکانیزم پرنده به پرنده رو نگذاشتم برا دقیقه ۹۰. ثانیا یک وقتایی که فرصت مغتنم بود پرنده پشت پرنده شکار میکردم. اصلا گاهی مواقع تورم پر میشد ازین پرنده ها که یک به یک رو بعد از تجزیه و تحلیل آزاد میکردم.
ولی در کلیت موضوع یادم نمیاد تو کدوم پست راجع به چی نوشتم؟ بسکه از همه چی نوشتم.
والا شانس آوردین دستگاهی اختراع نشده بود تا وقایع درون مغزمو در حالات خواب، محل کار، دوچرخه سواری و حتی ظرف شستن بتونه تبدیل به نوشته کنه. یادمه ایده ساخت چنین دستگاهی رو با هوش مصنوعی در میون گذاشتم...
حرفایی برای نوشتن نداشته باشی،هم خواهی نوشت؟گفته اند بنویس،حتی از آسمون و ریسمون.وبلاگ ها آباد بادا با نوشتن.
چه بانوی نویسنده ای در درون شما هست ماشاالله

نظر لطف شماست.