نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

خاطره نه چندان ...

یه روز تو بخش روان پزشکی دیدم زن پیری در راهرو بخش راه میره و بلند بلند غر و لند میکنه.یه چیزی میگم،یه چیزی می شنوید.

(اون روز دانشجوها هم بودند).

رفتم نزدیک پیرزنه؛ گفتم :« چی شده عزیزم؟از چی ناراحتی؟(میخواستم نقش الگو برای دانشجوها داشته باشم).»

پیرزنه نه گذاشت ؛نه ورداشت.در حرکتی  سریع ،مقنعه ام را از زیر گلو تا سر ناف جر داد و گفت :« ازین ناراحتم.».

بعد هم پیروزمندانه خندید و رفت.

پرسنل پرستاری بخش که ازمن گلایه داشتند ؛هر هر خندیدند و گفتند:«خانم مربی!درین مواقع ما دم پر بیمار نمی رویم؛چون هر بلایی سرمان بیاره؛قوانین کار از ما دفاع نمی کنه ؛میگه این بیمار بوده و عذرش موجهه».

خب دیگه مقنعه نداشتم.

رفتم کار درمانی زنان تا یه بیمار(که خیاطی میدونست)با چرخ خیاطی کار درمانی درز مقنعه ام را بدوزد.

اما برام درس شد ؛دم پر بیمار پرخاشجو نشوم.

و حواسم به دانشجوهای متعجب و ترسیده هم باشه.

نظرات 7 + ارسال نظر
رامین دوشنبه 14 آبان‌ماه سال 1403 ساعت 16:26

خیلی جالب بود خدا رو شکر لباستون رو پاره نکرده

انگار حواسش هنوز خوب بوده.خدا خیرش دهد.

حکیم بانو دوشنبه 14 آبان‌ماه سال 1403 ساعت 15:15

رفتار با بیماران هزار فوت و فن دارد اگر بیمار بخش روان باشد که بیشتر

بله خانم دکتر ،درسته.

محمدرها دوشنبه 14 آبان‌ماه سال 1403 ساعت 01:53 http://Ikhnatoon.blogfa.com

گفتار جالبی یکی از همکارای خاکی و بی ادعا در حین تدریس بدین مضمون ارائه میکرد که: "نیات آدمها تبدیل به گفتار یا رفتار میشن. گفتارها و رفتارها تبدیل به عادت میشن. عادات تبدیل به شخصیت میشن. و شخصیتها هستن که شناخته میشن."

و در مرحله آخر شناخت آدمها از واکنش جامعه و اطرافیان می بینی یک شخصیت در محیط کار یا حتی فامیل محبوب همه شده و کلی مرید پیدا کرده، و نقطه مقابل یک شخصیت منفور همه شده و در تنهایی با خودشم درگیره، حتی خانواده (همسر و فرزندان یا حتی عروس و داماد) این شخص هم از دست نشت افکار سمی در امان نیستن و لاجرم مجبورن شخص رو بفرستن در بلک لیست.

ناگفته نماند عده ای از آدمها گره های کور و عقده های متعدد در شخصیتشون دارن که بیشترش ریشه در اصالت و تربیتشون داره و تا خودشون نخوان این گره ها باز نمیشه و همچنین کار چندانی از دست مشاور و تراپیست برنمیاد‌، مگر اینکه مشاور اراده فولادی و عشق بیش از اندازه در بازپروری این آدمها داشته باشه.

شبیه به اینکه بخوای به درختی که اسیر خشکیدن برگها، شکستن شاخه ها، نداشتن ریشه ها، حمله کرمهای ساقه خور، پیچیدگی برگها، شیره زدن از پوسته های ترک خورده و چه چه چه شده و در یک کلام کلهم خطرناک برای رهگذران و موجودات اطرافش شده کمک کنی تا دوباره شکوفا و با طراوت بشه.

این کامنت خودش یه پست میتونه باشه

محمدرها شنبه 12 آبان‌ماه سال 1403 ساعت 23:23 http://Ikhnatoon.blogfa.com

مدیریت احساسات و کنترل خشم در لحظه پس از رخداد واقعا سخت بوده؟ علی الخصوص وقتی با اعتماد به نفس وارد گود ماجرای حل مشکل بیمار روانپریش میشی و انتهای کار می بینی اسباب خنده بیمار و عده ای ناظر (پرستاران بخش) شدی!!!
واقعا خاطره خوشایندی نبوده و در زمره تجربیات ناگوار میشه به حسابش آورد.

گرچه پرسنل بخش به من خندیدند ولی دانشجوها متاسف شدند ولی دوخته شدن مقنعه ام ختم ماجرا بود.بیمار دلش خنک شده بود که اثر گذار بوده .و من در جایی قرار گرفته بودم که باید نشان می دادم هیچ اهمیت ندارد.پیرزن رفتارش نمایشی بود و مادر خانم یکی از همکاران پرستار بود.پس نگران شرمندگی اون آقای همکار بیشتر بودم.باید بی اهمیت جلوه می دادم.

گیل‌پیشی شنبه 12 آبان‌ماه سال 1403 ساعت 21:14 http://Www.temmuz.blogsky.com

عجب، آدم یهو می‌ترسه.

بله آدم با حمله بیمار خلع سلاح میشه.ولی بیماران دیگه همه از جانب بیمار مزبور عذر خواهی کردند و به سوی او سرزنش ها روانه شد.پس به کنجی خزید و دیگر صدا نکرد.

قره بالا شنبه 12 آبان‌ماه سال 1403 ساعت 20:23

اوااااا

سمیرا جمعه 11 آبان‌ماه سال 1403 ساعت 12:04

سلام بانو جانم ولی به نظرم درنهایت با متانت و وقارتون دربرابر واکنش بیمار، الگوی شاگردها شدید

سلام سمیرای عزیز.نظر لطف شماست.باید مراقب بیمار باشیم.چون اودشمنی با شخص ما نداره.اگر به دانشجویم حمله میکرد بد میشد.چون اونا روزای اول وحشت دارند بیمار حریم شخصی شون را بشکنه.

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد