دیشب تو حیاط نشسته بودم وباخودم می گفتم کاش بر میگشتم به سن۱۸ سالگی و با طرز فکر دگه ای زندگی میکردم .من با طرز فکر کنونی خودم راهمیشهههه نادیده گرفتم وفدایی دیگران بودم چون ترس ازدست دادنشان را داشتم دوستانم همسرم همکارانم . حتی متاسفانه این را از بچهها یم هم می خواستم نمی دونم چقدر رو اونا تاثیر گذاشتم مثلا اسباببازی که پسرم دوست داشت وهدیه گرفته وحتی خودش استفاده نمی کرد من مجبورش کردم بده پسر جاری اونم در عرض چند دقیقه اوراق کرد وتحویل داد.پسرم هنوز یادش مونده ومن شرمنده شم یادخترم درکودکی یک بار که تازه فقط دوسه دقیقه بود سوار تاب شده بود من بلندش کردم گفتم برای تو کافی اجازه بده بقیه بچه ها سوار شن وبقیه بچه تا ساعت ها تاب بازی کردند وکسی ازشون نخواست که نوبت به دختر من بدهند این هم همیشه به من یاد آوری میشه که مامان چرا همیشه خواستی مردم دار باشی وما رانا دیده گرفتی. آخ که چقدر یادآوری این قبیل رفتارها من رو عصبانی می کنه وعذاب وجدان میده .چقدر با گل پیشی جان موافقم که بچه ای رابدنیا نباید آورد وقتی جای خوبی نمی بینیمش. البته ایشون خانم فهمیده ومهربانی هستند واشتباهات من را نخواهند داشت.رضوان جان با این پست دست گذاشتید روی نقطه ضعف من وسر در دلم راباز کردید. .
به شما اطمینان میدم شما بهترین تصمیم ها را در زندگی گرفته اید شک نکنید.کاش آنچه را از خدا میخواهی عطا کند تا دلت آرام گیرد.
من از الانم راضیم. نه اینکه به هرچی خواستم رسیدم ولی شاید اگه اون کاش ها به سرانجام میرسید و میشدن، الان زندگیم فرق داشت و این نبود. و من اینجور نمیخوام باشه.
پس روزایی با کاش گفتن آرزویی کرده بوده ای.همینما را بس.
کاش دخترم خانم و عاقل بشه و زبرو زرنگ
چنین شود بی شک
دیشب تو حیاط نشسته بودم وباخودم می گفتم کاش بر میگشتم به سن۱۸ سالگی و با طرز فکر دگه ای زندگی میکردم .من با طرز فکر کنونی خودم راهمیشهههه نادیده گرفتم وفدایی دیگران بودم چون ترس ازدست دادنشان را داشتم دوستانم همسرم همکارانم . حتی متاسفانه این را از بچهها یم هم می خواستم نمی دونم چقدر رو اونا تاثیر گذاشتم مثلا اسباببازی که پسرم دوست داشت وهدیه گرفته وحتی خودش استفاده نمی کرد من مجبورش کردم بده پسر جاری اونم در عرض چند دقیقه اوراق کرد وتحویل داد.پسرم هنوز یادش مونده ومن شرمنده شم یادخترم درکودکی یک بار که تازه فقط دوسه دقیقه بود سوار تاب شده بود من بلندش کردم گفتم برای تو کافی اجازه بده بقیه بچه ها سوار شن وبقیه بچه تا ساعت ها تاب بازی کردند وکسی ازشون نخواست که نوبت به دختر من بدهند این هم همیشه به من یاد آوری میشه که مامان چرا همیشه خواستی مردم دار باشی وما رانا دیده گرفتی. آخ که چقدر یادآوری این قبیل رفتارها من رو عصبانی می کنه وعذاب وجدان میده .چقدر با گل پیشی جان موافقم که بچه ای رابدنیا نباید آورد وقتی جای خوبی نمی بینیمش. البته ایشون خانم فهمیده ومهربانی هستند واشتباهات من را نخواهند داشت.رضوان جان با این پست دست گذاشتید روی نقطه ضعف من وسر در دلم راباز کردید. .
به شما اطمینان میدم شما بهترین تصمیم ها را در زندگی گرفته اید شک نکنید.کاش آنچه را از خدا میخواهی عطا کند تا دلت آرام گیرد.
کاش بابا بود
کاش روحش در آرامش باشد
من از الانم راضیم. نه اینکه به هرچی خواستم رسیدم ولی شاید اگه اون کاش ها به سرانجام میرسید و میشدن، الان زندگیم فرق داشت و این نبود. و من اینجور نمیخوام باشه.
پس روزایی با کاش گفتن آرزویی کرده بوده ای.همینما را بس.
کاش بچه دار بشم
عزیزم.ای کاش.حتما بچه دار میشی
کاش پدرم زنده بود
کاش همسرم بیمار نبود
آخی

کاش مادرم به جای آلزایمر یه درد دیگه داشت
کاش هیچ وقت به پسر بزرگم در مورد درساش سخت نمیگرفتم .
کاش عمرمو صرف کارایی که بیشتر دوست داشتم میکردم
ممنون
کاش برمیگشتم به ۱۸ سالگی
هجده سالگی موقع انتخاب های مهم بوده