دیشب پریشب مهمانی رفتن و مهمانی دادن شدت پیدا کرده.بعضی ها را همه مهمان میکنند و بعضی همش باید مهمان کنند.رعایت عدل و انصاف تو دور و بری هامون کم می بینم.هیشکی دوست نداره بی دعوت جایی بره بعضی ها دعوت نامه پشت دعوت نامه دارند و بعضی آنقدر نشستهاند اند دعوت شوند که علف زیر پاشون سبز شده.من بی دعوت رفتم مراسم آش رشته پزون خواهر همسر چون دیدم فقط به من نگفته بیا به دیگر عروس خانومای مادر همسر التماس کرده تنهاش نذارند.اتفاقا سر سفره یه نخود پرید تو نای خانمی که ادعای دوستی صاحب خانه را داشت و به من تکه می انداخت چرا بی دعوت اونجایم.و فقط من دانستم چگونه میشود کمکش کرد .اظهار شرم کردنش بابت رفتار نسنجیده اش دیدنی بود همه مرحبا می گفتند بعضی ها هم گفتند کار خدا بوده ایشون به دل نگیره و بیاد مهمانی و سبب خیر شود.زن چاق بود و با مانور هایمیلیش به سختی می شد کمکش کنم.
پی نوشت:
خدایا... چطور میبینیم خدا اینقدر جای حق نشسته بازم یادمون میره و به همدیگه آزار میرسونیم... ای خدا
قربون خدا برم وقتی بخواد روی کسی رو کم کنه، خوب بلده

درواقع معجزه مهمانی بودید 

اینجور وقت ها که نگاه خدارو رو خودمون احساس می کنم، به نظرم خیلی قشنگ و مقدس میان 

خدا همیشه حواسش هست ما هستیم که حواسمون نیست 

حمایت شدم از جانب پروردگار .وممنون اویم
من نخوردم
نرفته بودم جشن فارغالتحصیلی
باید میداشتید خفه بشه بمیره زنیکه خیکی
قسم پزشکی خوردید خانم دکتر