نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

طفلک خانومه!

فکر می کرد بشود با چنین مرد زندگی کرد.

محاسباتش غلط از آب در اومد.

چهل سال برای خودش استقلال داشت.

هی گفتند تنهایی اذیتت می کنه.بز گر از کله به در قلمداد میشی.

عقلش را داد دست اطرافیان.

ومهر خلاص زد رو ازادی و احترام خود.

هر روز صبح صدای نق و نق شوهرش میاد تا شب.

معلوم نیست کی زبون به دهن میگیره.

ازش پرسیدم :«منظورش چیه؟»

جواب داد :«میخواد بگه مرد این خونه منم».

میگم:«بعضی وقتها ازش کمک بخواه احساس بیهودگی نکنه».

جواب میده :«وقتی در عین بی نیازی ازش کمک می خوام راه میره و منت میذاره که منو نداشتی چی می شد»

میگم : «پشیمونی باهاش ازدواج کردی؟».

میگه :«نه چون به خودم ثابت شد درست عمل می کرده ام تجرد را برگزیدم»


نظرات 2 + ارسال نظر
سمیرا دوشنبه 6 فروردین‌ماه سال 1403 ساعت 18:16

ممنون که این نکات و تجربه های جالب رو برامون بازگو می کنید

نسیم دوشنبه 6 فروردین‌ماه سال 1403 ساعت 07:57 http://nssmafar.blogfa.com

یکی از نزدیکان من هم تنهاست اطرافیان هی بهش میگن ازدواج کن ازدواج کن منم دعا میکنم گول نخوره و بخاطر رهایی از تنهایی تو چاه نیفته
شاید من درد آدمای تنها رو نفهمم اما تحمل یک آدم و شرایط جدیدنامطلوب به نظرم سخت تر از تنهایه

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد