نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

دعای خیر

اذان اصفهان  فقط یک دقیقه دیگر


پی نوشت (1):

ساعت 3:40

اگر خدا قبول کند در این مدت غیبت از اینجا دعا کردم خداوند ماها را یاور باشد هر کدام به طریقی گیر کرده ایم


پی نوشت (2):دیروز بعد از ظهر خرید کرده بودم (موش تو غارش نمی رفت جارو به دمش می بست <<<به قول مادر شوهر مرحوم>>>)و تو  گرما با بار سنگین که برای انگشتان دست و انگشتان پای ام ،آزار دهنده است ،به سوی خانه می آمدم،خانم جوانی با پسر کوچولوی پنج ساله اش حین عبور از کنارم بوق زد و ایستاد ،پیشنهاد داد برسونم تون خانوم.خوشحال شدم ،قبول کردم و مرا تا دم در مجتمع مسکونی مان رساند.تا باشه ازین رفتارهای محبت آمیز باشه.

نظرات 1 + ارسال نظر
گیل‌پیشی پنج‌شنبه 22 تیر‌ماه سال 1402 ساعت 12:57 http://Www.temmuz.blogsky.com

چه خانم خوبی بودن. هدیه‌ خدا بوده برای قلب مهربونتون

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد