شعر سعدی است که میگه :«ازین خواب شیرین باید بگذرد کسی که در راهی قدم گذاشته،چون باز میماند از غافله.».
چند روزی است خواب صبحگاهی گریبانم را گرفته نمیذاره از رختخواب کنده شوم.انگار با چسب رازی پلکهام را به همدیگر چسبانده اند.بهتره بگم هیکل ام را. که گاهی به دنده چپ می شود و گاهی به دنده راست از زمین جدا نمی شود.بگم خسته ام ،نه ،هول بیدار شدن ندارم.
دیروز رفته بودم پارک قدم بزنم دو دختر و یک پسر هر سه نوجوون روی چمن ها دراز کشیده بودند و...یکی شون را که هفده ساله است می شناختم همسایه مون بود پدرش را در سن پنج سالگی از دست داده و با داداشش و مامان معلم اش زندگی می کند دوچرخه اش را چند سال پیش دزدیده اند و خیلی ناراحت شده.مامانش دل خوشی از خانواده شوهرش نداره میگه:« تو زندگی حروم شدم من لیاقت بیشتر از اینها داشتم».
مامانه که خودش با همه سر سنگین است.
خلاصه که منظره مورد پسند عاقل ها نبود ظهر گرما ببینی دخترک موهای مثل خرمن خود را پسرانه کوتاه کرده و...
خدا آخر و عاقبت همه ما و جوونا رو ختم بخیر کنه
خدا کمک مون کند در این وانفسا
این یعنی بدنتون به خواب احتیاج داره و بی خیال قافله بشین و بخوابین
در مورد اون سه نوجوون هم به به که اینقدر فارغ از هر دوجهان داشتن از خنکی چمنا کیف می کردن
خواب شیرین،نیاز منه
بنظرم کار عاقلانه ای کرده
تو این گرما کی حوصله ی موی بلند رو داره؟
صلاح و مصلحت خویش خسروان دانند