امروز جایی مطلبی خوندم از یه خانم متولد دهه ۵۰ که می گفت با خواهر بزرگترم عملیات مُحَیِرَالعُقُولِ گیس و گیس کشی داشته ایم و هرچند وقت یکبار(به تعداد انگشتان هر دو دست) هم ,از طرف مدرسه پدرم را احضار می کرده اند،که چه نشسته اید، امروز دخترتان، فلان دختر( دست و پا چلفتی )را از بلندای دو پله, ،هل داده تو باغچه پر گل مدرسه و ...
در خاطرم آمد در مدرسه ای که من و خواهرم، دبستان را میگذراندیم, همه انگشت به دهان بودند از میزان حمایت خواهرم از من (بزرگترا مهربون ترند).
اما اینکه من نیز همان قدر وفادار به او بوده ام یانه،با کمال شرمندگی تجربه حسادت را می کردم که همه از زیبایی و توانایی های مدیریتی او در سامان بخشیدن به صفوف صبحگاه، صحبت می کردند.اندام بلند بالا( ساق آهو),و چهره سفید کک مکی بامزه او ، دلها را می برد اما همه اذعان داشتند من مردنی و مو ـ وز وزی هم ، در زمینه صوت قرآن سر صف و درس املا ،انشا حرفی برای گفتن دارم.
هرجا ما دوتا در انظار ظاهر می شدیم ،می شنیدم با تاسف گفته میشه ،بزرکتره قشنگ تره و طفلکی کوچیکتره...
خدا بیامرزه خواهر شما رو هم رضوان جانم
ممنون
خواهرای بزرگتر یه جورایی مامان دوم ماها هستن
خدا حفظ شون کنه براتون
اااچرا من شما را یک خانم درشت هیکل چهارشانه قد بلند چادری،همیشه تصور میکردم الان باید شما را به یک خانم چادری لاغر میانه اندام ریز جثه تبدیل کنم درهردوصورت بدون چادر تصورتان نمی کنم
من در چاق ترین شکل رخ داده،۶۵ کیلوگرم بوده ام و الان ۵۴ کیلو،فقط
واز پنج سالگی تا شصت و یک سالگی با چادر ،اما نه با حجاب چادر.پوشش من بیشتر ذهنی است.یعنی آرایش ندارم مبادا کسی متوجه شود چشمام با سرمه بهتر میشه