نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

امروز کمی تا قسمتی دست درد دارم(دستم درد می کند).نمی دانم به خاطر تایپ یک انگشتی دست راستم است یا علت دیگر دارد.دکتر ارتوپد برام فیزیوتراپی نوشته بود قبلن ولی بهبود نیافته.فرموده اند بهتره نوار عضله بگیرم.وبرای مغزم هم ام آر .آی تا ببینند عضو مغزم دچار مشکلی شده؟

گفتم مغز به عنوان فرمانده اعضای بدن یادم افتاد به دختری که گفت هیپوفیزم به تخمدان هایم فرمان نمی داد تخمک گذاری کنند یه قرص میدادند میخوردم تا عادت ماهیانه ام رخ دهد .خودم پزشکی قبول شده ام و استاد درس غدد مان گفته نگران نباش.

امروز نوه جان ساعت 9 به مهد کودک(پیش دبستانی) شان رسیده صبح ها خواب شان میاد و دیرشان میشه.

خانم همسایه با ماشین داشت وارد مجتمع می شد که منو دید و گفت آه از رنج های مادرم.(مادر نو و سه ساله اش روز های سختی را می گذراند تنفس دچار مشکل شده).

آرزوی دوران کودکی من

کاش من  هم یک معلم کلاس اول  بودم.

آیا معلم های کلاس اول می دانند که برای دانش آموزان الگوی خوب هستند؟

یادش به خیر مصاحبه کننده تربیت معلم که مرا در مصاحبه رد کرد مبادا معلم ریاضی شوم.

یادش به خیر زن عمو(صدیقه خانم)که فرمودن«د: اگر معلم شده بودی(به جای پرستار )،  تو را برای پسرم از پدر و مادرت خواستگاری ات می کردم.یعنی در واقع خودت مقصر بودی که معلم نشدی  وگرنه عروس عمو جان می شدی.هه هه

و دومین شنبه  آبان ماه هم با نوه به سوی پیش دبستانی لحظاتی خوش را رقم زد.

مامانا با عجله بچه شون را می سپارند و می روند ولی مادر بزرگ او کاری جایی ندارد.

ظهر ها باید دیرتر بروم دنبالش تا کم کم عادت کند.

این برای خودم هم بهتره.

از راه که می رسد خانه دوست کوچولوهایش هم از مهد می رسند خانه،و دوچرخه هاشون را میارن

به خیر گذشت اما به قیمت.

واقعا خستگی داشت.


زبان غر و لند کردن را فعلا معاف کنم.

ولی لازمه گاهی به هر قیمتی هم که شده جمع شویم گرد هم

دیروز از همون صبح مشغول سامان دادن به خانه شدم،مبادا جمعه بیاید و کارها بر زمین مانده باشد.جمع هایی که خواهر و برادرهای همسر مهمان خانه مایند.

هر چه بیشتر کار های بر زمین مانده را انجام می دادم، شوقم به ادامه کار بیشتر می شد ،به طوریکه در ساعت ده و نیم شب هم به زور پلک چشم ها را بر هم گذاشتم،تا خوابم ببرد،مبادا به عنوان میزبان  خسته به نظر برسم.