صبح دومین روز پنج شنبه از ماه مهر بر شما مبارک باد عزیزان دل.
هفته ای بر من گذشت که هر صبح (ساعت هفت ونیم) از شنبه تا چهارشنبه همراه با نوه تا مهد کودک(پیش دبستانی)رفتم.
و هر ظهر رفتم دنبالش (ساعت دوازه).
هفته ای خاص با نوه زیبای خود(دختر)با اون لباس(فرم)قشنگش و با چشمانی که برق می زد.(به فدای زیبایی این کودک جان من).
اما دیروز او را با چشمان اشکبار دیدم.(خدای من!).موقع ناهار دیدم برای خوردن نمیاد .یواشکی در خانه جستجویش کردم و او را گریان گوشه اتاق خواب دیدم.سوآل کردم مشکلی برای تو پیش اومده و گفت بله .گفتم میخوای با هم و با اتوبوس برویم منزل خودتان؟گفت بله.لباس پوشیدم.همسر جان که مشغول خوردن ناهار بود گفت صبر کنید ناهار بخوریم تا همراهیتان کنم ولی من قبول نکردم و وقتی با اتوبوس به منزل شان رسیدیم ساعت 2 بود.از جلوی دبستان دخترانه نزدیک خونه شون که عبور کردیم گفتم سال دیگه که هفت ساله هستی میایی این مدرسه نزدیک خوننه تون(انشا الله البته)و دیگه مجبور نیستی بیایی محله ما(که از دوری مادر و پدر و برادرت در رنج باشی)و من تو را گریان بیابم(لازم به تذکر است نه مهد کودک رفته و نه پیش دبستانی 1).
مدرسه دخترانه ای که تو حیاطش قبلا برده بودمش و با بچه های اون مدرسه حرف زده بود.
دختر کوچولوی پسرم همانند پدرش که مهد کودک را دوست نداشت حاضر نبوده مهد برود و امسال برای اولین بار است تحمل کرده پنج روز ،روزی 4-5 ساعت بدون والدینش و یا من اونجا بماند.
معاون پیش دبستانی او روز شنبه حین تحویل گرفتن بچه جلوی پام بلند شد و گفت سرکار خانم شما کجا اینجا کجا؟مرا به خاطر می آورید دعوتتان کردم برای جلسه اولیا و مربیان در مهد خصوصی ام سخنرانی کنید؟اسم و فامیل خود را گفت و من او را به خاطر آوردم.(دعوت او از من چندین سال پیش قصه جالبی داره شاید روزی بگویم).
نوه کوچولو مهد جدید میره و دیروز خبر آورد تو کلاس پیش 2 حال یه بچه ها بهم خورد و بالا آورد(قی کرد)«استفراغ را میگه».
میگم: به مامان اش زنگ زده شد؟
گفت: « بله ولی از پشت تلفن چیزایی به مربی کلاس گفت که من نشنیدم:.
گفتم: « مربی ناراحت شده بود؟»
گفت:« نه . ولی ما دخترا گفتیم اه ، ولی پسرا چیزی نگفتند.
گفتم:« کاش به من نیز گفته بودند بیا ببین کمکی میتونی بکنی»؟
عصر روی تخته وایت برد جریان پرسش و پاسخ را نوشت و من دیدم.
میگن اگر بگی کهنماز شب خوندم ؛ خدا توفیق خواندن(بر پا داشتن)نماز شب را ازتون میگیره و من به خاطر زمان هایی که گفتم و توفیقش راس راستی ازم گرفته شد از خودم معذرت می خوام.
یادم هست سال 1400 این موقع مامان بستری بیمارستان بود و من هر شب نمازشب تو نماز خونه میخوندم و این در حالی بود که مادرم در حال طی طریق روزا و لحظات آخر عمر خود بود.از خدا طلب می کردم تاب داشته باشم که مامان روز به روز سخت حال تر میشه.
و تا 24 مهر که دیگه شدم یتیم از طرف مادر...
زودتر از اون زمان
یه روز علی صالحی خواه همکار اتاق روبروی اتاقم در دانشکده که شیمیایی شده بود در جنگ؛ پا گذاشت تو اتاق ما سه نفر خانم همکار خود و رو به من گفت :شبا که نماز شب میخونی مرا از دعا فراموش نکن و من که نمی خوندم با خود گفتم داره میگه بخون و مرا هم دعا کن ولی من از کجا سی و نه نفر دیگه را پیدا کنم بگم اللهم اغفر ...(به چهل مومن دعا کنیم).
بعد ها از کسی شنیدم می تونم بگم اللهم اغفر مامانم و بابام و خواهرم و داداشم و مادر بزرگم و داییم و عمویم وخاله ام و عمه ام و دختر دایی سهیلا و دختر عمه گوهر و پسر دایی اردشیرم و پسر عمه جعفرم و خانم مهوش طمورثی مربی اول بخش در پرستاری و خانم جانقربان معلم بخش چشم و مادر شوهر رقیه و پدر شوهر محمد و... و.. خانم الف -پلف و قره بالا و یاسمن و ...
خب حالا چهل نفر یافته شده بود مانده بود استغفر الله را بگم گفتم( هفتاد مرتبه بگم استغفار می طلبم از گناهی که روز مرتکب شده ام و دوباره فردا ها همان گناه را مرتکب شوم )ولی منکه اختلاس نکرده ام حق و ناحق نکرده ام چرا اسنغفار بطلبم؟ااونایی که با سلیقه خود امکانات مملکت را هزینه می کنند باید استغفار بطلبند پس خواندن نماز شب منتفی است .
در هر حال روز جمعه دختر برادر همسر میگه خوش به حالت که سحر ها دیگه خوابت نمیاد و میتونی نماز شب بخونی
گفتم خب تو هم تا دوازده و یک شب خونه ات را نشور ونساب و برو مث من ده شب بخواب تا سحر بیدار شوی .خونه واکس زده تو چه حاجت به خواندن نماز شب.
تازه من از وقتی کودکی هشت نه ده ساله بوده ام شبا زودخوابم می امده و سحر ها بیدار می شده ام و از خواب راضی می شده ام و دیگه خواب به چشمام نمی آمده.
که بفرمایید:
چند سال دارید و در کجا مشغول به کار هستید؟
وقتی میخواد حرف بزنه و در ابتدای صحبت خود این لفظ را به کار می بره که :«خیلی مایلم»؛مادر ودختر به هم نگاه خاصی می کنند.
قبلا هم دیده بودم وقتی به مادر همسرش می گفت :«مادر»برادر شوهرش می گفت ک«حتما چند روز دیگه هم به بابا جان مون میگه :«پدر»
شوهرش بهش گفته :«لفظ قلم »حرف می زنی و خانواده ام احساس خوبی ندارند؛ انگار می خوای بگی از سیاره دیگری آمده ای».
واقعا این اهمیت داره برای شنوندگان به آنچه می گوییم و آن چنان که می گوییم ؛ توجه داشته باشیم؟
اینم اولین پنج شنبه از ماه مهر
چه روز خوبی خواهد بود امروز ،اگر خدا بخواد.
خواست شما نیز نقش دارد.
حتما می شود به نیمه پر لیوان هم نگریست.
به قول زهره فروزنده معلم درس رواپزشکی در پرستاری بسیاری از اندام هامون سالمند و نمی بینیم شان ولی می چسبیه به همون عضو بیمار و ناله سر می دهیم.
هرجا هست زهره فروزنده ،شاد باشد که عینک قدر سلامت را دانستن را رو چشمم گذاشت.
معلم ملایم و آرام مان بود.
در وصف پروین اعتصامی میگن:
(گرچه جز سختی از ایام ندید،هرچه خواهی سخنش شیرین است)