سن و سالی ازت گذشته باشه و خاطراتی داشته باشی بنویسی ولی وقتی قلمت را رو کاغذ گذاشتی ذهنت از بیان باز بماند علتش چیست؟
خاطره ام را از دختری مینویسم که همانند قربانیان بازداشتگاه ها نحیف بود.
مادرش گفت خوب بود تا اینکه نامزد مردی شد.هی گفت من چاقم.حتما احتمال میدین اون مرد بهش حرفی زده.عکس روی دفترچه بیمه اش یه دختر زیبا بود و آن کسی که رو تختخواب خوابیده بود رنگ پریده و نحیف.کلا چهار نفر را در مدت سی سال کار در بخش روان دیدم.
تو کتاب مباحث عمده روان پزشکی راجع بهش خوندم.
روز جمعه است.امروز رفتیم عیادت برادر همسر جان که عمل جراحی داشته است.اونجا داشت به برادر خود می گفت چرا خانه ات را برای پسرت فروخته ای ؟گفتم بابا استرس به او وارد نکن یه دونه پسر داشته دلش خواسته آب تو دل خودش و همسرش تکان نخورد (قرار شده برای خرید خانه ای نزدیک خانواده همسر/عروس خانم)هزینه شود.
به نظر من برای عیادت از بیمار باید مواردی رعایت شود.
برادر همسر احتمال میده همسرش و فرزندانش با هم تبانی می کنند تا او در قطب مخالف شان باشد .گفتم بد به دلت راه نده.انشا الله عشق تان همچنان پایدار مانده.
دیدم عزیز دل گیل پیشی!)
پست جدید گذاشته