نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

روز بیست و نهم ماه شهریور روزای انتهایی شهریور

وقتی خوانندگان وبلاگت عادت کنند هر روز بنویسی یه روز که غیبت می کنی نگراان میشن یعنی چی شده ننوشته ای.امیدوارم همه سلامت باشند و وبلاگ نویس ها  را قضاوت نکنند .

از چهارمین شنبه ماه شهریور براتون نگم که خیلی چسبید.نوه جون ملوسم که حالا دیگه دوره دیده کلاس نقاشی هم به حساب میاد ،از سفر به مشهد به دامن خانواده پدری اش بر گشته بود و برام کادوی مخصوص اورده بود.

میگه :«مادر جان!اینو خودم برایتان خریده ام با پول های خودم؛آخه میدونی من هر کار خوبی کنم خاله و دایی و دختر داییم اسکناس بهم هدیه میدن».

ازش خواستم به طور مستقل حمام کنه قبول کرد.موهاشو دم اسبی بستم و با هم رفتیم حیاط محتمع مسکونی شان دوچرخه سواری کنه و با دیدن برگ درختا برام قصه گویی کنه.گرچه خیلی خسته شدم ولی خیلی هم لذت بردم.خدا نصیب تان کند همنشینی چون او با معرفت و مهربان و نکته سنج.

پی نوشت:«به برکت این وقت اذان صبح روز خوبی داشته باشید».

دایی جان عباس خدا- بیامرزد ایشان را -را میدیدم  سر اذان دعا می فرمود

رسیدیم به چهارمین و آخرین جمعه ماه شهریور(ششمین ماه سال).

ما را به سخت جانی خود این گمان  نبود.

امروز هم هیئت مدیره مجتمع ما انتخابات داره.

روز ششم شهریور که اتفاقا جمعه هم بود به همسر توصیه کرده بودم خودش را از عضویت در هیئت مدیره کنار نکشه و دست از دل نازک بودن برداره ولی زیر بار نرفته بود تا اینکه در روز نهم ماه شهریور خانمی از مجتمع به سمع من رسانید همسر شماقهر نکرده و کنار نکشیده کنار گذاشته شده و ما نخواسته ایم باشد.

این موضوع بر من گران آمد و در سفری که به تهران داشتیم از او خواستم دیگه کاندید انتخابات هیئت مدیره نشود و تا مدتی هم تهران بماند (جابان در باغی مهمان بودیم).

ادامه بعد از انتخابات و نتیجه

چه جالب !

به طور تصادفی  چشمم افتاد به مطلب ( اسکول دره)