سلام
میگن طرف تو دعوا هی میگه :«چشم اسفندیار دارم ؛خوب هم دارم .واسه این موفق نمیشی از پا در بیاری ام که از داشتن چشمان اسفندیاری ام خبر نداری و البته که اگر به چشم اسفندیاری کسی بزنند؛ بر او پیروز میشن و اینم راز نیست و گفتنش هم حماقت نیست و ....»
بهش میگن :«خب رستم اگر بر راز عدم پیروزی اش بر اسفندیار واقف نشده بود که زودتر جنگ را پیروز شده بود،احمق!»
دوباره میگه :«من راستگو هستم ؛صادق هستم،صداقت داشتن T پیشه من است و رابطه بر قرار کردن شعار منه و توصیه ام هست ؛دست برداریم ازین ستیزه کردن ها ،چون بهتره»
ومتوجه نیست میدان مبارزه ازین ..
بارها ازش خواسته شده جلو دشمن با توجیه صداقت داشتن از مشخصات زمینه مدیریتت نگو ولی باز تکرار کرده.
امروز جمعه ساعت ده در مجتمع مسکونی ما مجمع عمومی هست تا هیئت مدیره جدید انتخاب کنیم.
اعضای هیئت مدیره ازین به بعد حقوق دریافت خواهند کرد.این باعث میشه مبلغ شارژ بالا برود .اونم تو این موقعیت گرانی اقاام مصرفی زندگی ها.بعضی خانم هابیوه و بعضی مطلقه و بعضی خانه دار با همسر بیکار...و بعضی تا همین امروز ازدواج نکرده و بعضی خانواده ها دارای همسر بیمار (اعم از جسمانی یا روانی) و بعضی بیکار هستند.شما بگو چه کسی را کاندید کنیم و به چه کسی رای دهیم؟که هم گره از کار او باز شود و هم گره از کار مجتمع مسکونی مان.دور مجتمع حصار فلزی کشیده شده یه اتاق نگهبانی داره با آشپزخونه اپن با سه کابین بالا و پایین و یه دستشویی/حمام و تخت برای خواب و تلوزیون و دارای چهار تا صندلی و اجاق گاز و یخچال و کولر.
ساعت دوازده به بعد میام میگم چه شد چه نشد.
و آیا هیئت مدیره قبلی استعفا دادند یا بیلان کار دادند یا عذر خواستند از نا هماهنگی ها و ....
همسر دیگه عضو هیئت مدیره نیست (به حالت قهر کنار کشیده و همه دفتر و دستک ها و مبلغ صد میلیون پول ذخیره شده را تحویل داده به هیئت مدیره فعلی و از من هم خواسته کاندید نشم که نمی گفت هم نمی شدم چون من بیشتر مدیر در سایه هستم و در تاریکی ها بلدم ب ر ق ص م).
اگر جاسوسی گناه نبود شغل مناسبی می دیدمش.
جالبه بدونید دو تا همکاران محل کارم اینجا با من همسایه اند و سه تا از دانشجویانم با خانواده شون دارای واحد آپارتمانی هستند و بقیه هم گاهی با من سلام و علیک کرده اند و یکی دو تا هم سایه مرا با تیر می زنند.
دعا کنید همه چیز به خیر بگذرد و رو سیاهی به ذغال بمونه و ما رو سفید این مرحله را نیز پاس کنیم.
پی نوشت:
با گلی سلام و صلوات جلسه به پایان رسید و قرار شد هیئت مدیره حقوق دریافت نکنند طبق سنوات قبل و به همین دلیل اعضای هیئت مدیره به سه نفر تقلیل یافتند و تیم سه نفره جدید از اعضای قدیم انتخاب شدند و البته همچنان همسر نه کاندیدا بود و نه توصیه شد انتخاب شود.و بدین ترتیب با سه هیئت مدیره جدید از فردا هفتم مجتمع اداره خواهد شد.از 48 واحد فقط هفده واحد تشریف داشتند.یک واحد همسر خانواده برای کار در بیمارستان(اضافه کار)تشریف برده بود و یک واحد تفریح خارج شهر و یک نفر برای باغ داری خارج شهر و یک واحد چون مستاجر بودند و نماینده صاحب خانه شان نشده بودند و...و...و....نبودند.
مصوبات با دوازده رای ...
که معلوم نیست ....
تو مقصر زخم هایی که در کودکی خورده ای ؛نیستی ولی تو تنها کسی هستی که باید تاوان درمان کردن شون را پس بدی ؛نازنینم
دیروز بعد از دعاهای فراوان پست گذاشته بودم و خبر نداشتم عصر لحظات متفاوتی را تجربه خواهم کرد.
مودم در حال تغییرات است (اینجور که به نظر می رسد)
ساعت پنج عصر با نوه قشنگم قرار داشتیم کلاس نقاشی باشیم ولی او دیرتر از ساعت پنج رسید.
وقتی اومد تو کلاسش که من منتظرش نشسته بودم در دستش وسایل سفارش شده مربی کلاس بود ( خرده پارچه های رنگ رنگی- چسب -قلم مو و رنگ «گواش» و قیچی و کاغذ های ...وپالت و ...).
خدا را شکر لحظات خوب و مفیدی بود تا اینکه مامانش آمدند دنبالش با هم رفتیم سوپر مواد غذایی برای مهمانی شب نان و خیار شور و کاهو و گوجه بخرند بیاریم خونه آماده کنیم ببرند پارک با دوستان شان شب نشینی کنار هم داشتند.نوه جونی اصرار داشت من نیز همراهی شان کنم ولیکن خونه ما کار های به زمین مانده داشت و من نیز از قبل آمادگی نداشتم .خلاصه نوه جون خسته شده ساعت 9 رفت تا ساعات باقیمانده تا 12 را به طریقی دیکر بگذراند .دلم کباب شد یه بچه چقدر میتونه طاقت برنامه های این چنین را داشتته باشه و تا ساعت دوازده نتونستم بخوابم .گرسنه(فقط یه نوشیدنی شیرین خورده بود)هم بود و بهانه می گرفت.مادرش هم از صبح در حال فعالیت بیرون از خونه بوده و فقط خوشحال بود مادربزرگ ها بچه اش را (گرچه ناکافی)مراقبت کرده اند.انگار زندگی روی دور تند است و بچه های امروزه هم در این چرخه تند همراه پدر و مادرا و حتی پدر بزرگ مادر بزرگا در گیر شده اند. از ساعت سه و ربع (3:15)باز بیدارم و نگران خسته شدن نوه هستم.
سلام بر عزیزانی که گذری این صفحه را می بینند.
وسلام بر عزیزانی که طبق عادت(معمول)این صفحه را هم نگاه می کنند.
و سلام بر عزیزانی که با علاقه خواندن این صفحه را دنبال می کنند.
اذعان می کنم مطالبی ننوشته ام که خاص باشد.
گرچه زندگی خاصی داشته ام.
گرچه 167 روز دیگه مونده تا 68 سالگی خود را فریاد بزنم(اعلام کنم)ولی حرفایی نزدم که کسی بتواند از آن استفاده کند.(به حال او مفید باشد).
گرچه ارشد پرستاری روان رشته تحصیلی ام بوده ولی همت نکردم برای جامعه ای که در آن زندگی میکنم کاری کنم.
دوستم با دانستن اندک دانشی خدمات با ارزشی به دیگران کرده.اسمش مهین است و در بخش نوزادان با تبحر رگ گیری می کند و اگرچه دستاش می لرزه هنوز از کار در بخش خصوصی استعفا نداده.
از شما که از سر لطف نه اجبار (یا وظیفه )به اینجا سر زده ای یا تصمیم دارید سر بزنید تقاضا می کنم به دوستانی دعا کنید که مرا تا به اینجا یار و یاور بوده اند.امروز دفتر خاطرات خود را ورق زدم و متوجه شدم از شانزده سالگی تا به امروز حوادثی برایم رخ داده که با یاد آوری شان همچنان برام واضح هستند .انگار چشم بر هم زدنی 52 سال را گذرانده ام.