یه دانشجو داشتم به سفیدی برف که ارمنی بود.مادر بزرگ من هم زنی بود به سفیدی برف ولی به بعضی ها می گفت:« شیر برنج» یعنی سفید تر حتی.
این دختر رو ناخن هاش لاک صورتی می زد و می آمد کار آموزی.( از نظر دانشگاه ممنوع بود )ولی من خودم را به ندیدن می زدم ،چون تو بخش روان پزشکی تلخی ایام داشتیم.
بیمار نوجوانی را خانواده عاصی شده در طویله به بند کشیده بودند قبل از شدت گرفتن حالش و بستری شدن.
این دانشجو قبول کرد دختر نوجوان را تیمار کند به مدت چهارده روز پیاپی و حتی چانه زنی نکند برای نمره اش.
در پایان چهارده روز خانواده دختر نوجوان گریه می کردند و هر کدام هدیه به این دختر می دادند که با مهربانی خود دهان و دندان و پوست دستها و صورت و موهای بیمار را جلا بخشیده بود.
یکی از دانشجویان پسر را ماموریت دادم به هنگام شروع جلسه موسیقی درمانی که به شکل هم خوانی یه تصنیف انجام می شد اجازه بگیره و خنده درمانی را اجرا کنه.پسر دانشجو از اونا بود که در فضاهای دانشگاه در ساعات نزدیک به استفاده از سلف سرویس،موقع ناهار تئاتر خیابانی اجرا می کرد.
پشت میکروفون قرار گرفت و گفت :«هِ....»/«هِ./«هِ.
هُ هُ هُ
ها ها ها
هِ هِ هِ
هُ هُ هُ
ها ها ها ها ها
و بیماران بی اختیار می خندیدند همه با هم.
سپس گفت با هم بخندیم.به هم نخندیم
تو بخش روان پزشکی یه اتاق هست که هر پرستار یه وُیس از تجربه خود ضبط می کنه تا دیگران هم بتونند ازش استفاده کنند.
خانم احمدی از تجربه خود با بیمار اسکیزوفرن کاتاتون گفته.میگه بیمار کاتاتونی داشتیم که اجازه نمی داد تزریق داروی ضد پرخاشگری هالو پریدول را اجرا کنم .آمپول را قاپ می زد و پرت می کرد و من هربار قربان صدقه اش می رفتم و اجازه می خواستم.وقتی از فاز هیجانی خارج شد پس از چند روز گفت اون اخترام که به من گذاشتی حالم را خوب می کرد.خانم احمدی بهیار بخش روان پزشکی زنان بود.
در چنین ساعتی از روزیکشنبه 12 دی ماه 1361 اتفاقا هفدهم ربیع الاول هم بود؛مادر همسر قدم به خانه ما گذاشت تا ببیند آن دختری را که می خواهند برای پسرشان خواستگاری کنند؛ میتواند بپسندد
بله هفدهم ربیع الاول 1403 قمری در سال 1361 روز یکشنبه 12 دی ماه بود.
مادر همسر از خواهر پرسیده بودند اگر خواهری داشتی می دادی به خانواده ما(عروس خانواده ما )؟
خواهر گفته بودند اختیار ازدواج او با مادر و پدرم است نه من.
و بدین ترتیب اجازه خواستند به منزل ما بیایند و ببینند و بروند پسرشان را راضی کنند به انتخاب های مادرش اعتماد کند.
بگذریم که ...
آن سال من برای آخرین (سومین)بار پرستاری در پشت جبهه را داوطلبانه تجربه کرده بودم(بیمارستان صحرایی در اندیمشک)به مدیریت دکتر رهنمون و چه خاطراتی از یک ماه حضور در آنجا و در حالیکه دانشجو بودم همچنان و تا سه سال بعد امتحان فینال پرستاری را نداده بودم.
خوب در خاطرم مانده هدفم از قبول خواستگار واقعا ازدواج نبود وچون خواهر و مادر اصرار کرده بودند ؛مخالفت چندانی نکردم.
پی نوشت:«خودم را مهمان کردم»