دیروز دعوت شده بودم به یه جشن.جشن روز پرستار برای دانشجویان رشته پرستاری،که خب تاب و توان سروصدای زیاد نداشتم و به خانه برگشتم.خوبی شرکت در اون جشن دیدن همکاران قدیم بود که شش سال بود ندیده بودم شان.
بازم با شنیدن صدای سرفه های خشک پسر جوان همسایه طبقه پایین از خواب بیدار شده ام.
دیشب هوا خنک تر شده بود.
جالبه که روز ها اونقدر حوادث ریز و درشت می بینم که سر رشته کلام از دستم خارج میشه.
سلامی چو بوی خوش آشنایی
از دوستان عزیزی که وبلاگ شون رمز گذاری شده خواهش می کنم تو وبلاگ برام رمز بگذارید.قابل بدونید لطفا
سومین جمعه ماه مهر هم به آرامی مسیر زندگی مرا به سوی درک آرامش ...
سخنان دکتر محسن لعلی را گوش می کردم نوعی درمان E.F.T
تلاشی برای نوشتن وبلاگم نمی کنم و این فرصت خوب را از خودم دریغ می کنم و ازین بابت متاسفم.واقعا مرا چه شده که تولید محتوا نمی کنم؟
نه تنها من ،که دختر دایی زهرا، هم که حرفای قشنگی برامون می زنه؛ اونا را نمی نویسه.
خوش به حال نویسنده های وبلاگ هایی که دست شون به نوشتن میره .این یعنی هیجان متوسطی را تجربه می کنند.
دیروز از همون صبح اول وقت تصمیمم را گرفتم که برای شاد کردن همسر جان ناهار مورد علاقه اش را بپزم.
تقریبا تمام نیم روز که تو خونه بودم و به پادکست گوش می کردم ؛حین اشپزی.
ساعت یک و نیم هم ناهار را خوردیم و عصر با همسر وفادار و فداکار رفتیم سر مزار مامان نازنینم.خدا روح همه اموات را شاد گرداند .آرامستان اصفهان غلغله بود ؛یعنی جای سوزن انداختن نبود؛ شاید بعضی دیگر قطعه ها خلوت بوده باشد ؛ولی دور و بر ما نیاز به کسی داشت که راه حل عبور کردن بدهد؛ ولی باور کنید مردم با صلح از کنار همدیگر عبور می کردند و از هم گذشت می کردند.حتما اگر همیشه متوجه می شدیم یه روز میمیریم؛شاید بیشتر با هم می ساختیم.
وقتی به خانه برگشتیم؛ خیلی خسته بودم ؛با زحمت دارو خوردم ؛نماز خواندم و خوابیدم.
سالگرد مامان را شنبه مراسم دور همی خواهیم گرفت و بر پنج سال ندیدن او همدیگر را تصلی خواهیم داد.
فقط یه لحظه.
فقط یه لحظه با خودت فکر کن اگر امروز از خواب بیدار نمی شدم،کی ضرر می کرد؟
دیروز حین خرید میوه و سبزی حس،نا،توان تو بدن نداشتم.
با خود گفتم امروز چگونه به سر میشود؟
ولی گذشت.
و امروز هم بیدار شدم.
وچه روز ناز و خوبی هم گذشت.
همون اول صبح بادمجونا را سرخ کردم +پیاز های خلال شده.
واین یعنی دغدغه ناهار را نداشتم.
بعد از صرف صبحانه هم خرید میوه و سبزی.
سپس جواب آزمایشم را از آزمایشگاه ،رفتم،گرفتم و آمدم خانه،در حالی که پیاده روی کرده بودم و دست کوچولوی نوه در دستم بود.
ناهار نوه کوچولو را دادم و با همسر ناهار خوردیم و همه آنچه به فنا رفته بود از میوه و سبزی روز گذشته در سطل زباله ریختم و همسر را بدرقه کردم ،رفت دور همی دوستان محیط کار،جمع بازنشستگان،و آماده شدم نوه جان،جان را ببرم برسانم منزل شان که مامان و داداشش سر رسیدند و این زحمت از پیش پام برداشته شد و تا ساعت نه/9شب که تن خسته ام را کشان کشان به ذختخواب رساندم دو کیلو لوبیا سبز را هم برای ناهار روز جمعه به قطعات ریز خرد کرده بودم.
بدین ترتیب خواب به چشمانم راه یافت و بعد از دو بار بیدار شدن در شب سر اذان صبح چشمانم با بازشدن روز دیگری را آغاز کردند.
امروز نیز به خیر بگذرد انشا الله