و دومین شنبه آبان ماه هم با نوه به سوی پیش دبستانی لحظاتی خوش را رقم زد.
مامانا با عجله بچه شون را می سپارند و می روند ولی مادر بزرگ او کاری جایی ندارد.
ظهر ها باید دیرتر بروم دنبالش تا کم کم عادت کند.
این برای خودم هم بهتره.
از راه که می رسد خانه دوست کوچولوهایش هم از مهد می رسند خانه،و دوچرخه هاشون را میارن
به خیر گذشت اما به قیمت.
واقعا خستگی داشت.
زبان غر و لند کردن را فعلا معاف کنم.
ولی لازمه گاهی به هر قیمتی هم که شده جمع شویم گرد هم
دیروز از همون صبح مشغول سامان دادن به خانه شدم،مبادا جمعه بیاید و کارها بر زمین مانده باشد.جمع هایی که خواهر و برادرهای همسر مهمان خانه مایند.
هر چه بیشتر کار های بر زمین مانده را انجام می دادم، شوقم به ادامه کار بیشتر می شد ،به طوریکه در ساعت ده و نیم شب هم به زور پلک چشم ها را بر هم گذاشتم،تا خوابم ببرد،مبادا به عنوان میزبان خسته به نظر برسم.
امروز هفتمین روز از آبان ماه یعنی یکی از چهار هفته ماه آبان هم گذشت.
هفته پیش در چنین روزی سمنو پزان مادر خانم کاظمی بود.بنا به دعوت خانم کاظمی به مراسم سمنو پزان رفتم تا شاهد دعا کردن های بانوان آرزومند باشم.
مادر(80 ساله) خانم کاظمی فرمودند:چهل و یک سال پیش تا به امروز این مراسم را پیوسته برگزار کرده ام .
خود خانم کاظمی (آشنای بنده) نوه کوچولوی اش (ده روزه)در بخش نوزادان بستری شده بود .و حتما یکی از آرزومندان بود که برای دلشاد شدن پسر و عروسش در حال دعا کردن بود.
از آنجا که برای یافتن آدرس دچار سختی شده بودم (آدرس سر راست نبود)با اوقات تلخ به دیدار شان نائل گشتم ولی بعد از ساعت ها سر پا ایستادن کنار دیگ خلقمم بهبود یافته بود.
من نیز به اهالی وبلاگستان دعا می کردم نه اینکه آرزویی بر دل نداشته باشم ولی.
دیروز با نوه جون رفتم اردوی شهر شنی.
حضورش بین بچه های کم سن تر برام جالبه.دست شون را میگیره،مراقب شون هست.احساس مسئولیت در قبال شون میکنه.از نظر من این دختر آینده روشنی داره.هرچه از خوبی هاش بگم باز هم کمه.
نه چون نوه ام است.
تا میرم دنبالش دوستاش میگن مادربزرگت اومده.دونه دونه دوستاش را میاره به من معرفی شون میکنه.
آوردمش خونه .ناهار خورد و با مادرش که اومده بود دنبالش رفتند و من که قصد داشتم با دوستانم ملاقات در پارک داشته باشم منصرف شدم و خواب رفتم.