رسیدیم به سه شنبه اولین سه شنبه ماه آبان.
سه شنبه ها تو محله ما کباب و بریون تخفیف داره.حالا چرا سه شنبه ها دوست داره تخفیف دهد؟آیا سه شنبه کار خود را آغاز کرده؟آیا مادرش سه شنبه دنیاش آورده؟
باید یه روز ازش بپرسم تا فضولی ام تشفی یابد.
زهره داره به دوستان مشترک مون در دبیرستان میگه:( من گواهی می دهم رضوان خوب انشا می نویسد ).
زهره یکی از نازنین تر دوستان همکلاسی ام در دبیرستان هنوز منو که می بینه تشکر می کنه از انشایی که درباره پاییز براش نوشته ام.
زهره میگه:وقتی موضوع انشا داده شد; با خودم گفتم:( هیچ به ذهنم نمیاد )و واقعا چگونه است که بعضی نوشتن شون میاد؟
برای نوشتن باید هراس نداشته باشی،هول نکنی،حال آرامش داشته باشی.
به برادرم نامه ای نوشتم در کلاس هفتم در واقع پنج سال قبل از انشایی که زهره ازش میگه و فرستادم پادگان برادرم،که او را منقلب کرد.
خدا را شکر می کنم که برادرم 55سال پیش و زهره 49سال پیش مشوق های من برای نوشتن بودند.
خانم پروانه اخوان حریری دبیر انشا در سال 1352 در هر جلسه انشا که داشتیم مرا برای خواندن انشا احضار می کرد.
یکی از دست نوشته های موثر من وقتی بود که نوشتم خدایا چقدر خسته ام از خانه تکانی.دست نوشته ام همسرم را منقلب کردو آن سال همه خانه تکانی از صفر تا صد را انجام داد.
کاش همیشه نوشتنم می آمد.
شنبه خود را با خوش بینی شروع کردیم و بارش باران جایزه مان شد.
منتظر بودیم نوه بیاید با هم برویم پیش دبستانی که مادرش از بیمار شدنش آگاه مان کرد.
سلامتی همه عزیزان،صلوات
باورم نمی شدهمسر حاضر شود تمام روز آخرین روز هفته را نباشم ،خانه.البته تمام که نه.از ساعت ده صبح تا 4بعد از ظهر.
خودم هم ترجیح میدم دور و بر خانه و او باشم.
باورم نمی شد بین یه جمع غریب دوام بیاورم.
همون طور که گفتم جمعی آرزومند کنار دیگ سمنو مشغول بودند.
خانمی که اشک می ریخت توجهم را جلب کرد،علت اشک ریختن او را پرسیدم از زن صاحب دیگ نذری، فرمودند خانه اش را با خیال راحت در اختیار بنگاه دار گذاشته او هم به سه نفر فروخته و فرار کرده.
زن جوان دیگری را در حال گریستن و زمزمه خواسته هاش دیدم گفتند یه بچه داره و، در سن نوجؤانی است ولی هنوز همسرش شغلی ندارد.
زن دیگر خودش بیماری صعب العلاج و زن چهارم اساسا خانه ندارد و..