نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

از لطف شما پیشاپیش ممنونم

امروز به شکل عجیبی بی حسی در بدن خود احساس می کنم.شاید بروم پیاده روی بهتر شوم.

برای موفقیت دوست پزشک من دعا کنید.

دوشنبه دهه آخر شهریور

و اما پست امروزم

خیلی روز خوبی به نظر میاد خدا را شکر لا اقل تا الات که این جا نشسته ام و دارم فکر می کنم از کدام فکر که ذهنم را به خود مشغول کرده بنویسم.

روز را با همت عالی شروع کردم.برای  همسرجان میز صبحانه چیدم و خودم را نیز به صبحانه ای  در کنار او مهمان کردم.کمی انگور در یخچال مان مغفول مانده بود یافتم و با کره و تخم مرغ ...

برای ناهار مقدماتی چیدم و ...

خرید سبزی رفتم و الان هم...

نمیگم خیلی خوشحالم ولی وقتی دیدم از طرف شهر داری با تانکر آب درخت های خیابان را آبیاری می کنند امیدوار شدم درختها ...

متاسفانه هفت /هشت تا درختها بی آبی را تاب نیاورده اند و ...


علت اینکه یک شنبه ننوشتم چون از سر ساعت هفت تا سر ساعت سه فقط مرتب و منظم می کردم همه چیز سر جای خود و تمیز می کردم و انگار خسته نمی شدم تا اینکه به خودم گفتم بس.

وبا این وجود شب سر ساعت هشت رفتم به رختخواب و تا مدتی هر نقطه از پاهام رو زمین قرار می گرفت دردناک بود و چطوری خوابم برد  نمی دونم.(مامان در مورد خوردنی می گفت :«کاه از خودت نبود،کاهدون هم از خودت نبود؟»یعنی یه جا به خود نیومدی ملاحظه کنی؟

البته بعد دیگه خوابیدم و در انتهای خواب برادر جان(که اگر زنده بود 55 ساله می شد)خدا بیامرز(مرحوم)ام را به خواب دیدم که می گفت دنبال موبایلت می گردی(یعنی گم شده؟).و چه خشنود از خواب بیدار شدم که صدا ی آرامش یخشش را شنیدم!

موضوع انشای امروز :«پنیر»

اگر به من می گفتند(مثلا  در دبیرستان)   این انشا را بنویس

می نوشتم

انشای خود را با یه بیت شعر از نوار قصه موش شکمو دو  (نوار کاست پسرم در سن کودکی)آغاز می کنم

 :«غذای تو پنیره؟که موش براش میمیره؟»

میگن تو فیلمی با نام :«بی پولی یه دیالوگ هم راجع به پنیر نوشته و  اجرا شده است.

شنیده ام دیگه نون و پنیر هم غذای لاکچری محسوب میشه و


سن و سالی ازت گذشته باشه و خاطراتی داشته باشی بنویسی ولی وقتی قلمت را رو کاغذ گذاشتی ذهنت از بیان باز بماند علتش چیست؟

خاطره ام را از دختری مینویسم که همانند قربانیان بازداشتگاه ها نحیف بود.

مادرش گفت خوب بود تا اینکه نامزد مردی شد.هی گفت من چاقم.حتما احتمال میدین اون مرد بهش حرفی زده.عکس روی دفترچه بیمه اش یه دختر زیبا بود و آن کسی که رو تختخواب خوابیده بود رنگ پریده و نحیف.کلا چهار نفر را در مدت سی سال کار در بخش روان دیدم.

تو کتاب مباحث عمده روان پزشکی راجع بهش خوندم.

بی اشتهایی روانی