رفته پیش روان شناس(مشاور)گفته نمی دونم بابامو چش میشه که جلو جمع(من و همسرم و داداشم و خواهرم)به مانم میگه کسی از تو نظر نخواست.
بعد مدت دو ماهی که خونه مامان و بابام نرفته بود قشنگ ترین لباس دختر چهار ساله ام را تنش کردم و رفتم مامان مظلومم را ببینم.اولا که برای شام دیر رسید(بابامو میگم) یعنی همه منتظر اومدنش بودیم تا شام بخوریم و وقتی هم اومد رفتارش با مامانم اون جور بود که گفتم.
ازش پرسیدم مامانت چه عکس العملی داشت؟گفت هیچ (مثل همیشه) که به ما میگه باباتونه؛اشکالی نداره.
میگه بابات و مامانت با هم چند سال فاصله سنی دارند؟میگه هشت سال.میگم تحصیلات بابات و مامانت را هم بگو .میگه .میگه ترتیب تولد مامانت و بابات را هم بگو.میگه بابام آخرین فرزند خانواده خود و مامانم یک به آخر مونده.میگم خواهر های بابات و خواهر برادر مامانت را نیز هم در نظر بیار
میگه خانوم جان اینا را که بگم مشکلم حل میشه؟میگم نه عزیزم فکر کن.وفکر کن و فکر کن.به چرایی رفتار بابات.
میگه خب من که گفته ناراحتم از این نوع رفتارش .میگم قبل از ناراحت شدن ببین میشه به نحوی بهش حق داد؟
میگه حوصله اش را ندارم خانوم.میگم حالا مشاور چه پیشنهادی بهت کرده؟میگه گفته برو یه نامه سراپا ناسزا به بابات بنویس و ازش گله کن .بعد که نوشتی نامه را پاره کن و یا بسوزان مطمئن باش سینه ات از خشم خالی میشه ولی نوشتنم نمیاد خانوم.میگم چون وقتی انسان خیلی هیجان (اینجا خشم)زده باشد ناتوان از نوشتنه .اول باید خشم تو به حد متوسط برسد تا در قالب کلمات و جملات حتی با چشم اشکبار بتونی بگی چقدر ناراحتی؛عزیزم.
میگم حالا فکر کن یه پدر رئیس خانواده که خودش آخرین بچه بوده(ترتیب تولد نظر آدلر )چقدر از خواهر برادران بزرگتر از خود آزار دیده که تلافی اون را تو دل خانواده خود(قربانیان بیگناه)در میاره.خشم جابه جا شده (در روان شناسی)به همین میگن.مادرت جا خالی میده جلوش وا نمیسته میگه شرط احترام به همسر همینه و اون دیگه مانعی نمی بینه.تو اما اولین فرزند هستی(ترتیب تولد و نقش آن را که آدلر «روان شناس»)طرح کرده بخون .فرزندان اول با فرزندان آخر متفاوتند.
میگه مشکلاتم یکی دو تا نیست .اون از پدرم و اون از غم افسرده شدن برادرم که تو خونه بابام الگو باید براش باشه و اون از خواهرم (آخرین فرزند خانواده مون که...)
بهش میگم نگفتم یه کلاف سر در گم جلو ت هست و نمی دونی از کجا شروع کنی؟
میگه شما می تونید به من کمک کنید؟
میگم اگر فرصت داشته باشم شاید ولی من خودم را وقف نوه و همسر و پسرا کرده ام دیگه.
روز چهار شنبه خوبی بود.
رفتم پیاده روی (شش هزار گام موفقیت آمیز).
ناهار مورد علاقه نوه جون را تدارک دیدم و خوردن اش را به تماشا نشستم.
یه استوری اینستاگرام جالب برای دوستان صمیمی خود گذاشتم که از یه صحنه درختان سپیدار همراه با موزیک صبحگاه مدرسه دخترانه بود.
خواب خوبی هم رفتم.
آنچه سخت تر است عمل کردن است.مامان (خدا بیامرز)می فرمودند:« نازکی کار را نگیر» .یعنی دنبال کار کردن اسان و سبک نباش.
این همیشه تو گوش منه.باید کاری کنم.ترجیح من حرف زدن است.ولی مامان راضی نبود.
چشم مامان
حتما
امر شما مطاع است.
مهم نیست پیش چشمم نیستی ،همیشه رو صفحه ذهنم باقی خواهی ماند.
اطمینان داشته باش.
امیدوارم از من راضی شوی.
مدت دو هفته میشه که نوه میاد مهد کودک محله ما و من دو هفته است صبح ها هفت از خونه می زنم بیرون تا در مهد نوه پیاده می روم تا مطمئن شوم که میارندش(مامان و باباش).
باید براش سرویس بگیرن