امروز سر اذان صبح دیگ سمنو بار گذاشته میشه و فردا ساعت دوازده سر بسته دیگه را باز می کنند و نذر پخش میشه.
به من گفته شده شما اختیار دارید از ساعت ده صبح تا شب برای شرکت در مراسم کنار دیگ باشید.
متاسفانه فاطی دوستم مادرش را از دست داده و جمع دوستان قراره عصر امروز برای عرض تسلیت به خانه فاطی برویم و من امروز چندین برنامه را باید ترتیب دهم که لطمه ای هم به روند جاری زندگی مان نخورد.از صبح خودم را آماده خواهم کرد.
تا بعد که خبرهای خوبی برایتان بیاورم،خدا نگه دار.
آخرین چهارشنبه ماه مهر.
مدتیه فقط حاضری می زنم اینجا و حرفی نمی زنم.
نه که حرفی نیست،
انگار حالی نیست.
انگار فقط می خوام چراغ وبلاگم را روشن نگه داشته باشم.
یادتونه اولین روز ماه مهر هم چهارشنبه بود؟
هر صبح به امیدی از رختخواب به در آمدیم.
خانم همسایه که دختر متولد ماه اسفند 1365 خود را در 26تیر ماه 1403از دست داده منو دید تو محوطه مجتمع مسکونی مان و گفت دیدی بدون وجود دخترم روز ها را تا بدین روز گذراندم با این توجیه که دیگر فرزندانم که اونا هم داغدار خواهرشان بودند،سلامت بمانند؟
مامان نفس هم که داشت دختر کوچولوی شش ساله اش را می برد کلاس ژیمناستیک گفت،اجازه بدین نوه تون گاهی اوقات برای هاله بازی بیاد پیش دخترم.خانم خوشگل هفتاد و پنج ساله ورودی خودمان واحد یک،هم گفت یادش به خیر اون روز هایی که مادرم حال بهتری داشت و با تمام لُب های ریه اش تنفس می کرد اما الان باید ناظر تقلایش برای تنفس باشم و دیده های تر خود را با دستمال کاغذی خشک کرد.
سه شنبه؟بیست و هشتم مهر؟یعنی 4هفته از شروع مدارس گذشت؟باورم نمیشه.
خدیجه خانم دعوتم کرده، پنج شنبه تو جمع سمنو پزان شون، حضور یابم،
دخترشون می فرمایند چهل و یک سال هست مامانم دعوت می کنند یه جمع از خانومای دوست و آشنا پا دیگ سمنو باشند.
قول داده ام باشم ولی نمی دونم موفق میشم یا نه.خانوما یه لیست از آرزوهاشون را نوشته اند و حین هم زدن دیگ سمنو بر زبان میارند و یا از ذهن عبور می دهند.اگر شرکت کنم این سومین حضور من است.بهذقول خدیجه خانوم ما فقط سمنو را می خوردیم،خبر از پختش نداشتیم.فقط این شعر را شنیده بودیم سمنو ،آی سمنو،مال پای هفت سین سمنو.
دیروز دعوت شده بودم به یه جشن.جشن روز پرستار برای دانشجویان رشته پرستاری،که خب تاب و توان سروصدای زیاد نداشتم و به خانه برگشتم.خوبی شرکت در اون جشن دیدن همکاران قدیم بود که شش سال بود ندیده بودم شان.
بازم با شنیدن صدای سرفه های خشک پسر جوان همسایه طبقه پایین از خواب بیدار شده ام.
دیشب هوا خنک تر شده بود.
جالبه که روز ها اونقدر حوادث ریز و درشت می بینم که سر رشته کلام از دستم خارج میشه.