نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

سمنو

سه  شنبه؟بیست و هشتم مهر؟یعنی 4هفته از شروع مدارس گذشت؟باورم نمیشه.

خدیجه خانم دعوتم کرده، پنج شنبه تو جمع سمنو پزان شون، حضور یابم،

دخترشون می فرمایند چهل و یک سال هست مامانم دعوت می کنند یه جمع از خانومای دوست و آشنا پا دیگ سمنو باشند.

قول داده ام باشم ولی نمی دونم موفق میشم یا نه.خانوما یه لیست از آرزوهاشون را نوشته اند و حین هم زدن دیگ سمنو بر زبان میارند و یا از ذهن عبور می دهند.اگر شرکت کنم این سومین حضور من است.بهذقول خدیجه خانوم ما فقط سمنو را می خوردیم،خبر از پختش نداشتیم.فقط این شعر را شنیده بودیم سمنو ،آی سمنو،مال پای هفت سین سمنو.


دیروز دعوت شده بودم به یه جشن.جشن روز پرستار برای دانشجویان رشته پرستاری،که خب تاب و توان سروصدای زیاد نداشتم و به خانه برگشتم.خوبی شرکت در اون جشن دیدن همکاران قدیم بود که شش سال بود ندیده بودم شان.

بازم با شنیدن صدای سرفه های خشک پسر جوان همسایه طبقه پایین از خواب بیدار شده ام.

دیشب هوا خنک تر شده بود.

جالبه که روز ها اونقدر حوادث ریز و درشت می بینم که سر رشته کلام از دستم خارج میشه.

سلامی چو بوی خوش آشنایی

از دوستان عزیزی که وبلاگ شون رمز گذاری شده خواهش می کنم تو وبلاگ برام رمز بگذارید.قابل بدونید لطفا

پردازش هیجان وگره زدن هیجان با فکر

سومین  جمعه ماه مهر  هم به آرامی  مسیر زندگی مرا به سوی درک آرامش ...

سخنان دکتر محسن لعلی  را گوش می کردم  نوعی درمان E.F.T

تلاشی برای نوشتن وبلاگم نمی کنم و این فرصت خوب را از خودم دریغ می کنم و ازین بابت متاسفم.واقعا مرا چه شده که تولید محتوا نمی کنم؟

نه تنها من ،که دختر دایی زهرا، هم که حرفای قشنگی برامون می زنه؛ اونا را نمی نویسه.

خوش به حال نویسنده های وبلاگ هایی که دست شون به نوشتن می‌ره .این یعنی هیجان متوسطی را تجربه می کنند.

دیروز از همون صبح اول وقت تصمیمم را گرفتم که برای شاد کردن همسر جان ناهار مورد علاقه اش را بپزم.

تقریبا تمام نیم روز که  تو خونه بودم و به پادکست گوش می کردم ؛حین اشپزی.

ساعت یک و نیم هم ناهار را خوردیم و عصر با همسر وفادار و فداکار رفتیم سر مزار مامان نازنینم.خدا روح همه اموات را شاد گرداند .آرامستان اصفهان غلغله بود ؛یعنی جای سوزن انداختن نبود؛ شاید بعضی دیگر قطعه  ها خلوت بوده باشد ؛ولی دور و بر ما  نیاز به کسی داشت که راه حل عبور کردن بدهد؛ ولی باور کنید مردم با صلح از کنار همدیگر عبور می کردند و از هم گذشت می کردند.حتما اگر همیشه متوجه می شدیم یه روز  میمیریم؛شاید  بیشتر  با هم می ساختیم.

وقتی به خانه برگشتیم؛  خیلی خسته بودم ؛با زحمت دارو خوردم ؛نماز خواندم و خوابیدم.

سالگرد مامان را شنبه مراسم دور همی  خواهیم گرفت و بر پنج سال ندیدن او  همدیگر  را تصلی خواهیم داد.