نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

دیروز از همون صبح مشغول سامان دادن به خانه شدم،مبادا جمعه بیاید و کارها بر زمین مانده باشد.جمع هایی که خواهر و برادرهای همسر مهمان خانه مایند.

هر چه بیشتر کار های بر زمین مانده را انجام می دادم، شوقم به ادامه کار بیشتر می شد ،به طوریکه در ساعت ده و نیم شب هم به زور پلک چشم ها را بر هم گذاشتم،تا خوابم ببرد،مبادا به عنوان میزبان  خسته به نظر برسم.

امروز هفتمین روز از آبان ماه یعنی یکی از چهار هفته ماه آبان هم گذشت.

هفته  پیش در چنین روزی سمنو پزان  مادر خانم کاظمی بود.بنا به دعوت خانم کاظمی به مراسم سمنو پزان رفتم تا شاهد دعا کردن های بانوان آرزومند باشم.

مادر(80 ساله)  خانم کاظمی فرمودند:چهل و یک سال پیش تا به امروز این مراسم را پیوسته برگزار کرده ام .

خود خانم کاظمی (آشنای بنده) نوه کوچولوی اش (ده روزه)در بخش نوزادان بستری شده بود .و حتما یکی از آرزومندان بود که برای دلشاد شدن پسر و عروسش در حال دعا کردن بود.

از آنجا که برای یافتن آدرس دچار سختی شده بودم (آدرس سر راست نبود)با اوقات تلخ به دیدار شان نائل گشتم ولی بعد از ساعت ها سر پا ایستادن کنار دیگ خلقمم بهبود یافته بود.

من نیز به اهالی وبلاگستان دعا می کردم نه اینکه آرزویی بر دل نداشته باشم ولی.

دیروز با نوه جون رفتم اردوی شهر شنی.

حضورش بین بچه های کم سن تر برام جالبه.دست شون را میگیره،مراقب شون هست.احساس مسئولیت در قبال شون میکنه.از نظر من این دختر آینده روشنی داره.هرچه از خوبی هاش بگم باز هم کمه.

نه چون نوه ام است.

تا میرم دنبالش دوستاش میگن مادربزرگت اومده.دونه دونه دوستاش را میاره به من معرفی شون میکنه.

آوردمش خونه .ناهار خورد و با مادرش که اومده بود دنبالش رفتند و من که قصد داشتم با دوستانم ملاقات در پارک داشته باشم منصرف شدم و خواب رفتم.

نوه کوچولوی  دختر بچه شش ساله ام به تقلید از مادرش برنامه ای ترتیب داد تا مادرش تولد خود را در خانه ما جشن بگیرد.

فشار هیجانی که بر بچه آمد شب گذشته او را عصبی کرده بود.

ساعت 9و نیم از خانه ما رفتند تا اگر پدرش موافقت کرد مادر بزرگ مادری اش را هم که سفر زیارتی بوده ملاقات کند.دیروز هشتمین روز بود که مهد یا پیش دبستانی را نرفت.هم پدر بزرگش و هم پدرش شاکی اند چون معتقدند دیگر نخواهد رفت.

مادرش و پدرش اورا آزادی انتخاب می دهند و بیمار شدنش در روز پنج شنبه گذشته هم مزید بر علت شده.

بیشتر از آنکه کودکی کند پا حا پای بزرگتر ها می گذارد و متاسفانه تشویق دریافت می کند.به طوریکه کودک بودن را نمی پسندد.

متولد شدن در دوران کرونا و تحصیل کردن آنلاین برادرش فضا را طوری تغییر داده که او جدی به زندگی فکر کند.

گاهی با خود فکر می کنم در کودکی چقدر احساس بی دفاعی داشتم و در مراقبت از خود چقدر ناتوان بودم و چقدر توسط خواهر بزرگتر خود حمایت می شدم و او چقدر متفاوت است.آشنایی زود هنگام او با دنیای آموختن و رقابت کردن از او کودک نا آرامی ساخته که امیدوارم کم کم بهبود یابد


رسیدیم به سه شنبه اولین سه شنبه ماه آبان.

سه شنبه ها تو محله ما کباب و بریون تخفیف داره.حالا چرا سه شنبه ها دوست داره تخفیف دهد؟آیا سه شنبه کار خود را آغاز کرده؟آیا مادرش سه شنبه دنیاش آورده؟

باید یه روز ازش بپرسم تا فضولی ام تشفی یابد.