نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

اولین روز ماه مهراست.

مدرسه ها وا شده.

دست چپ مجتمع مسکونی ما سه تا مدرسه (دبستان دخترانه -دبستان پسرانه و دبیرستان پسرانه)هست و یه مهد کودک.

منتظریم شور و نشاط کودکان کوچه را رنگ شادی بزنه.

آب به آسیاب دشمن ریختن

اصطلاحی است که برای صرفه جویی دایم به کار می برد.

دیگه طرف خسته شده.

ممکن نبود از مادری چون من...

فرزانه  بچه اش را از امسال فرستاده مدرسه.

خدا کنه مدرسه ها باز بماند و فرزانه عضو اولیا و مربیان مدرسه بچه  اش باشه.

سال 1370 مهر ماه هم پسر ارشدم مدرسه رفتن را آغاز کرد و من باورم نمی شد آنقدر کوشا باشد که در آزمون ورودی مدرسه تیز هوشان (که شرکت کرده بود)پذیرفته شود و نشان به آن نشان همه هم نشینان اش تا به امروز بچه درس خوان های مدارس باشند.

همین پسر(پدر دو تا نوه ام) در اسفند ماه سال 1403 در زمین فوتبال مخصوص اساتید دانشگاه ( در سن چهل سالگی )به زمین خورد(به حالت طاقباز)و الان یک سال است تحت درمان ...است.

چشم ... از همه دور باد

روز بیست و نهم ماه شهریور روزای انتهایی شهریور


سلام عزیزم

دایی من سه دختر داشت اولی متولد۱۳۳۶  و دومی۱۳۳۹ وسومی۱۳۴۳.

اولی را داد پسر دوم خانواده ای که خواهش کردند دومی را هم به برادر کوچکترش دهند .

مدتی گذشت و هر کدام از دختران دایی دو فرزند پیدا کرده بودند که خبر آمد پسر اول آن خانواده هم که مجرد مانده بود امده خواستگاری آخرین دختر دایی با فاصله سنی  پانزده سال فاصله سنی.والان همه دختران دایی عروس های یه خانواده پنج پسره هستند.دو تا پسراشون هم خارج از کشور بودند که قسمت ما ایرانی ها نبودند.دختران دایی ازگین تحربه به خوبی یاد نمی کنند ولی بچه هاشون هم دختر خاله  همدیگرند هم دختر عموی یکدیگر.

از چهارمین شنبه ماه شهریور براتون نگم که خیلی چسبید.نوه جون ملوسم که حالا دیگه دوره دیده کلاس نقاشی هم به حساب میاد ،از سفر به مشهد به دامن خانواده پدری اش بر گشته بود و برام کادوی مخصوص اورده بود.

میگه :«مادر جان!اینو خودم برایتان خریده ام با پول های خودم؛آخه میدونی من هر کار خوبی کنم خاله و دایی و دختر داییم اسکناس بهم هدیه میدن».

ازش خواستم به طور مستقل حمام کنه قبول کرد.موهاشو دم اسبی بستم و با هم رفتیم حیاط محتمع مسکونی شان دوچرخه سواری کنه و با دیدن برگ درختا برام قصه گویی کنه.گرچه خیلی خسته شدم ولی خیلی هم لذت بردم.خدا نصیب تان کند همنشینی چون او با معرفت و مهربان و نکته سنج.

پی نوشت:«به برکت این وقت اذان صبح روز خوبی داشته باشید».

دایی جان عباس خدا- بیامرزد ایشان را -را میدیدم  سر اذان دعا می فرمود