نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

تلاشی برای نوشتن وبلاگم نمی کنم و این فرصت خوب را از خودم دریغ می کنم و ازین بابت متاسفم.واقعا مرا چه شده که تولید محتوا نمی کنم؟

نه تنها من ،که دختر دایی زهرا، هم که حرفای قشنگی برامون می زنه؛ اونا را نمی نویسه.

خوش به حال نویسنده های وبلاگ هایی که دست شون به نوشتن می‌ره .این یعنی هیجان متوسطی را تجربه می کنند.

دیروز از همون صبح اول وقت تصمیمم را گرفتم که برای شاد کردن همسر جان ناهار مورد علاقه اش را بپزم.

تقریبا تمام نیم روز که  تو خونه بودم و به پادکست گوش می کردم ؛حین اشپزی.

ساعت یک و نیم هم ناهار را خوردیم و عصر با همسر وفادار و فداکار رفتیم سر مزار مامان نازنینم.خدا روح همه اموات را شاد گرداند .آرامستان اصفهان غلغله بود ؛یعنی جای سوزن انداختن نبود؛ شاید بعضی دیگر قطعه  ها خلوت بوده باشد ؛ولی دور و بر ما  نیاز به کسی داشت که راه حل عبور کردن بدهد؛ ولی باور کنید مردم با صلح از کنار همدیگر عبور می کردند و از هم گذشت می کردند.حتما اگر همیشه متوجه می شدیم یه روز  میمیریم؛شاید  بیشتر  با هم می ساختیم.

وقتی به خانه برگشتیم؛  خیلی خسته بودم ؛با زحمت دارو خوردم ؛نماز خواندم و خوابیدم.

سالگرد مامان را شنبه مراسم دور همی  خواهیم گرفت و بر پنج سال ندیدن او  همدیگر  را تصلی خواهیم داد.

فقط یه لحظه.

فقط یه لحظه با خودت فکر کن اگر امروز از خواب بیدار نمی شدم،کی ضرر می کرد؟

دیروز حین خرید میوه و سبزی حس،نا،توان تو بدن نداشتم.

با خود گفتم امروز چگونه به سر میشود؟

ولی گذشت.

و امروز هم بیدار شدم.

وچه روز ناز و خوبی هم گذشت.

همون اول صبح بادمجونا را سرخ کردم +پیاز های خلال شده.

واین یعنی دغدغه ناهار را نداشتم.

بعد از صرف صبحانه هم خرید میوه و سبزی.

سپس جواب آزمایشم را از آزمایشگاه ،رفتم،گرفتم و آمدم خانه،در حالی که پیاده روی کرده بودم و دست کوچولوی نوه در دستم بود.

ناهار نوه کوچولو را دادم و با همسر ناهار خوردیم و همه آنچه به فنا رفته بود از میوه و سبزی روز گذشته در سطل زباله ریختم و همسر را بدرقه کردم ،رفت دور همی دوستان محیط کار،جمع بازنشستگان،و آماده شدم نوه جان،جان را ببرم برسانم منزل شان که مامان و داداشش سر رسیدند و این زحمت از پیش پام برداشته شد و تا ساعت نه/9شب که تن خسته ام را کشان کشان به ذختخواب رساندم دو کیلو لوبیا سبز را هم برای ناهار روز جمعه به قطعات ریز خرد کرده بودم.


بدین ترتیب خواب به چشمانم راه یافت و بعد از دو بار بیدار شدن در شب سر اذان صبح چشمانم با بازشدن روز دیگری را آغاز کردند.

امروز نیز به خیر بگذرد انشا الله

خدا کند پسرک  کار دست خودش ندهد.

تا اونجا گفتم که یه ظرف غذا دستش دادم.امید داشتم خورده باشد.

داشتم از جایی بر می گشتم منو دم در  /کنار نگهبانی دید گفت عجب به دلم چسبید غذا ولی...

گفتم ولی چی؟

گفت رفته بودم تو خونه بخورم مادرم را دیدم گرسنه تر از خودم دادمش اون بخوره.


مادرش را دیدم گفت همش در حال خواب هستم و دست و دلم به کار نمیره.غذایی را که داده بودی با من شریک شد.

عصر همان روز به طرفداری از نگهبان با فردی که ماشینش را جایی گذاشته بود که نباید دست به یقه شده بود که اون آقا با دیدن اوضاع نابسامان این کوتاه امده بود و ...

به مادرش گفتم چه فکری میخوای براش...؟

گفت دیگه زورم نمی رسد.

قرار شد اعضای  هیئت مدیره کمک کنند...

با تلفن 123تماس گرفته شد

توصیه کردند با شماره 3838تماس گرفته شود

ویه دستور بستری از پزشک روان  دریافت کنند و...

خدا کند  مادرش مورد حمایت قرار گیرد



تا بعد

پسرک از شب تا صبح سرفه های خشک می کند ،جسمش هم بی نهایت  لاغر شده ،باعث تاثر من می شود،

ازش سوال می کنم چرا اینقدر لاغر شده ای ،میگه فقط میکشم و چیزی هم نمی خورم.براش یه ظرف ناهار اماده می کنم می برم  میدم دستش همون طور که تو ماشین نشسته بخوره،میگه خونه نمیرم ،مادرم پرتم می کنه بیرون ،میگه جلوی من نکش،همت نمی کنند ببرندش بیمارستان بستری اش کنند شاید شفا یابد،همسرم میگه با این ...حرف نزن،برگرد برو پیش نوه مان.

کاش

شاهرخ بیانی در گفت‌وگو با خبرنگار ورزشی خبرگزاری تسنیم، درباره بحث و اختلاف‌نظر‌های به‌وجود آمده میان علی خطیر و حجت کریمی از اعضای هیئت رئیسه فدراسیون فوتبال و‌ مدیران سابق استقلال اظهار داشت: بهتر بود این صحبت‌ها در رسانه ملی عنوان نمی‌شد. اختلاف نظر در هر مجموعه‌ای وجود دارد، ولی نباید باعث تفرقه و سوء استفاده شود.