نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

دیروز با نوه جون رفتم اردوی شهر شنی.

حضورش بین بچه های کم سن تر برام جالبه.دست شون را میگیره،مراقب شون هست.احساس مسئولیت در قبال شون میکنه.از نظر من این دختر آینده روشنی داره.هرچه از خوبی هاش بگم باز هم کمه.

نه چون نوه ام است.

تا میرم دنبالش دوستاش میگن مادربزرگت اومده.دونه دونه دوستاش را میاره به من معرفی شون میکنه.

آوردمش خونه .ناهار خورد و با مادرش که اومده بود دنبالش رفتند و من که قصد داشتم با دوستانم ملاقات در پارک داشته باشم منصرف شدم و خواب رفتم.

نوه کوچولوی  دختر بچه شش ساله ام به تقلید از مادرش برنامه ای ترتیب داد تا مادرش تولد خود را در خانه ما جشن بگیرد.

فشار هیجانی که بر بچه آمد شب گذشته او را عصبی کرده بود.

ساعت 9و نیم از خانه ما رفتند تا اگر پدرش موافقت کرد مادر بزرگ مادری اش را هم که سفر زیارتی بوده ملاقات کند.دیروز هشتمین روز بود که مهد یا پیش دبستانی را نرفت.هم پدر بزرگش و هم پدرش شاکی اند چون معتقدند دیگر نخواهد رفت.

مادرش و پدرش اورا آزادی انتخاب می دهند و بیمار شدنش در روز پنج شنبه گذشته هم مزید بر علت شده.

بیشتر از آنکه کودکی کند پا حا پای بزرگتر ها می گذارد و متاسفانه تشویق دریافت می کند.به طوریکه کودک بودن را نمی پسندد.

متولد شدن در دوران کرونا و تحصیل کردن آنلاین برادرش فضا را طوری تغییر داده که او جدی به زندگی فکر کند.

گاهی با خود فکر می کنم در کودکی چقدر احساس بی دفاعی داشتم و در مراقبت از خود چقدر ناتوان بودم و چقدر توسط خواهر بزرگتر خود حمایت می شدم و او چقدر متفاوت است.آشنایی زود هنگام او با دنیای آموختن و رقابت کردن از او کودک نا آرامی ساخته که امیدوارم کم کم بهبود یابد


رسیدیم به سه شنبه اولین سه شنبه ماه آبان.

سه شنبه ها تو محله ما کباب و بریون تخفیف داره.حالا چرا سه شنبه ها دوست داره تخفیف دهد؟آیا سه شنبه کار خود را آغاز کرده؟آیا مادرش سه شنبه دنیاش آورده؟

باید یه روز ازش بپرسم تا فضولی ام تشفی یابد.

امتحان انشا

زهره داره به دوستان مشترک مون در دبیرستان میگه:( من گواهی می دهم رضوان خوب انشا می نویسد ).

زهره یکی از نازنین تر دوستان همکلاسی ام در دبیرستان هنوز منو که می بینه تشکر می کنه از انشایی که درباره پاییز براش نوشته ام.


زهره میگه:وقتی موضوع انشا داده شد; با خودم گفتم:( هیچ به ذهنم نمیاد )و واقعا چگونه است که بعضی نوشتن شون میاد؟

برای نوشتن باید هراس نداشته باشی،هول نکنی،حال آرامش داشته باشی.

به برادرم نامه ای نوشتم در کلاس هفتم در واقع پنج سال قبل از انشایی که زهره ازش میگه و فرستادم پادگان برادرم،که او را منقلب کرد.

خدا را شکر می کنم که برادرم 55سال پیش و زهره 49سال پیش مشوق های من برای نوشتن بودند.

خانم پروانه اخوان حریری دبیر انشا در سال 1352 در هر جلسه انشا که داشتیم مرا برای خواندن انشا  احضار می کرد.

یکی از دست نوشته های موثر من وقتی بود که نوشتم خدایا چقدر خسته ام از خانه تکانی.دست نوشته ام همسرم را منقلب کردو آن سال همه خانه تکانی از صفر تا صد را انجام داد.

کاش همیشه نوشتنم می آمد.

شنبه خود را با خوش بینی شروع کردیم و بارش باران  جایزه مان شد.

منتظر بودیم نوه بیاید با هم برویم پیش دبستانی که مادرش از بیمار شدنش آگاه مان کرد.

سلامتی همه عزیزان،صلوات