نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

اگر فقط یک راهکار برای بیان دلخوری از همسر بدون دعوا و دلخوری بیشتر وجود داشت، از نظر شما آن راهکار چیست؟ 

 نظرات تان را در کامنت‌ ها بنویسید و اگر تجربه‌ ای دارید، با دیگران به اشتراک بگذارید. شاید همان یک تجربه، گره از مشکل یک زوج دیگر باز کند.

دیروز سه شنبه بعد از ده روز چشمم به جمال نوه جون جونی ام روشن شد.باباش زنگ زد میشه /میخوای دخترم را بیارم پیش  ات گفتم البته و ممنون میشم. اومد و نقاشی اش را کامل کرد و با هم تا ساعت شش و نیم عصر لحظات شاد و مفید ساختیم


آخر سختی ها کی است؟

55 سال پیش در چنین ماه بود که داشتم روپوش مدرسه می دوختیم تا در دبیرستان کلاس هفتم را آغاز کنم.قبول کنید برایم سخت بود سوار اتوبوس شوم برای رسیدن به مدرسه و بردن ناهار با خودم همراه با کتاب ها و دفتر هام.برام سخت بوده بدون خواهرم(که همش با هم مدرسه می رفتیم)بروم و برگردم.

اون سال مامان دستش بند بود به فرزند آخر خود(برادرم که  در سال 99 به رحمت حق پیوست).(تازه متولد شده بود در چنین روز از ماه شهریور.

مامان دل خون بود که برادر اولم  تازه رفته بود دوره آموزشی برای  خدمت سربازی (در سن 19 سالگی).

خدا میدونه روزای سختی میتونست باشه چون خونه مون هم نو بود(یعنی تازه به اونجا اساس کشی کرده بودیم.

و برادر دومم(که متولد 1332 بوده)سال آخر دبیرستان بود و برای کنکور آماده می شد(که رشته تغذیه هم قبول شد  در سال 1351).

خدایا انسان چه شب و روزایی را بناچار می گذراند.


دختر ارمنی

یه دانشجو داشتم به سفیدی برف که ارمنی بود.مادر بزرگ من هم زنی بود به سفیدی برف ولی به بعضی ها می گفت:« شیر برنج» یعنی سفید تر حتی.

این دختر رو ناخن هاش لاک صورتی می زد و می آمد کار آموزی.( از نظر دانشگاه ممنوع بود )ولی من خودم  را به ندیدن می زدم ،چون تو بخش روان پزشکی تلخی ایام داشتیم.

بیمار نوجوانی را خانواده عاصی شده در طویله به بند کشیده بودند قبل از شدت گرفتن حالش و بستری شدن.

این دانشجو قبول کرد دختر نوجوان را تیمار کند  به مدت چهارده روز پیاپی  و حتی چانه زنی نکند برای نمره اش.

در پایان چهارده روز خانواده دختر نوجوان گریه می کردند و هر کدام هدیه به این دختر می دادند که با مهربانی خود دهان و دندان و پوست دستها و صورت و موهای بیمار را جلا بخشیده بود.


خنده درمانی در اتاق موسیقی درمانی بیمارستان فارابی

یکی از دانشجویان پسر را ماموریت دادم به هنگام شروع جلسه موسیقی درمانی که به شکل هم خوانی یه تصنیف  انجام می شد اجازه بگیره و خنده درمانی را اجرا کنه.پسر دانشجو از اونا بود که در فضاهای دانشگاه در ساعات نزدیک به استفاده از سلف سرویس،موقع ناهار تئاتر خیابانی اجرا می کرد.

پشت میکروفون قرار گرفت و گفت :«هِ....»/«هِ./«هِ.

هُ    هُ     هُ

ها ها ها

هِ ه‍ِ ه‍ِ 

هُ هُ هُ

ها ها ها ها ها


و بیماران بی اختیار می خندیدند همه با هم.

سپس گفت با هم بخندیم.به هم نخندیم