نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

زکات علم نشر آن است

چه جالب!

زکات فقط یک هشتم است.

اگر هر کسی فقط یک هشتم آنچه علم نامیده می شود را نشر می داد،چه می شد.


پنج شنبه دوم ماه ابان را هم به خیر گذراندیم.روز تعطیل پیش دبستانی نوه و فرصتی خوب برای پرداختن به علایق خود.

از ساعت دو و ربع که چشمانم نسبت به خواب بی نیاز شدند تا حالا بیدارم.وبلاگ چند تا از عزیزان  وبلاگیست را خواندم.

آخرین روز  از هفته دوم آبانماه را هم با نوه خواهیم گذراند تا هفته آینده ببینیم چه کسی موظف می شود او را از مدرسه به خانه بازگرداند.

امروز کمی تا قسمتی دست درد دارم(دستم درد می کند).نمی دانم به خاطر تایپ یک انگشتی دست راستم است یا علت دیگر دارد.دکتر ارتوپد برام فیزیوتراپی نوشته بود قبلن ولی بهبود نیافته.فرموده اند بهتره نوار عضله بگیرم.وبرای مغزم هم ام آر .آی تا ببینند عضو مغزم دچار مشکلی شده؟

گفتم مغز به عنوان فرمانده اعضای بدن یادم افتاد به دختری که گفت هیپوفیزم به تخمدان هایم فرمان نمی داد تخمک گذاری کنند یه قرص میدادند میخوردم تا عادت ماهیانه ام رخ دهد .خودم پزشکی قبول شده ام و استاد درس غدد مان گفته نگران نباش.

امروز نوه جان ساعت 9 به مهد کودک(پیش دبستانی) شان رسیده صبح ها خواب شان میاد و دیرشان میشه.

خانم همسایه با ماشین داشت وارد مجتمع می شد که منو دید و گفت آه از رنج های مادرم.(مادر نو و سه ساله اش روز های سختی را می گذراند تنفس دچار مشکل شده).