نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

تو مقصر زخم هایی که در کودکی خورده ای ؛نیستی ولی تو تنها کسی هستی که باید تاوان درمان کردن شون را پس بدی ؛نازنینم

تغییر مود

دیروز بعد از دعاهای فراوان پست گذاشته بودم و خبر نداشتم عصر لحظات متفاوتی را تجربه خواهم کرد.

مودم در حال تغییرات است (اینجور که به نظر می رسد)

ساعت پنج عصر با نوه قشنگم قرار داشتیم کلاس نقاشی باشیم ولی او دیرتر از ساعت پنج رسید.

وقتی اومد تو کلاسش که من منتظرش نشسته بودم در دستش وسایل سفارش شده مربی کلاس بود ( خرده پارچه های رنگ رنگی- چسب -قلم مو و رنگ «گواش» و قیچی و کاغذ های ...وپالت و ...).

خدا را شکر لحظات خوب و مفیدی بود تا اینکه مامانش آمدند دنبالش با هم رفتیم سوپر مواد غذایی برای مهمانی شب نان و خیار شور و کاهو و گوجه بخرند بیاریم خونه آماده کنیم ببرند پارک با دوستان شان شب نشینی کنار هم داشتند.نوه جونی اصرار داشت من نیز همراهی شان کنم ولیکن خونه ما کار های به زمین مانده داشت و من نیز از قبل آمادگی نداشتم .خلاصه نوه جون خسته شده ساعت 9 رفت تا ساعات باقیمانده تا 12 را به طریقی دیکر بگذراند .دلم کباب شد یه بچه چقدر میتونه طاقت برنامه های این چنین را داشتته باشه و تا ساعت دوازده نتونستم بخوابم .گرسنه(فقط یه نوشیدنی شیرین خورده بود)هم بود و بهانه می گرفت.مادرش هم از صبح در حال فعالیت بیرون از خونه بوده و فقط خوشحال بود مادربزرگ ها بچه اش را (گرچه ناکافی)مراقبت کرده اند.انگار زندگی روی دور تند است و بچه های امروزه هم در این چرخه تند همراه پدر و مادرا و حتی پدر بزرگ مادر بزرگا در گیر شده اند. از ساعت سه و ربع (3:15)باز بیدارم و نگران خسته شدن نوه هستم.

خدا از فراموشی محافظت مان کند

سلام بر عزیزانی که گذری این صفحه را می بینند.

وسلام بر عزیزانی که طبق عادت(معمول)این صفحه را هم نگاه می کنند.

و سلام بر عزیزانی که با علاقه خواندن این صفحه را دنبال می کنند.

اذعان می کنم مطالبی ننوشته ام که خاص باشد.

گرچه زندگی خاصی داشته ام.

گرچه 167 روز دیگه مونده تا 68 سالگی خود را فریاد بزنم(اعلام کنم)ولی حرفایی نزدم که کسی بتواند از آن استفاده کند.(به حال او مفید باشد).

گرچه  ارشد پرستاری روان رشته تحصیلی ام بوده ولی همت نکردم برای جامعه ای که در آن زندگی میکنم کاری کنم.

دوستم با دانستن اندک دانشی خدمات با ارزشی به دیگران کرده.اسمش مهین است و در بخش نوزادان با تبحر رگ گیری می کند و اگرچه دستاش می لرزه هنوز از کار در بخش خصوصی استعفا نداده.

از شما که از سر لطف نه اجبار (یا وظیفه )به اینجا سر زده ای یا تصمیم دارید سر بزنید تقاضا می کنم به دوستانی دعا کنید که مرا تا به اینجا یار و یاور بوده اند.امروز دفتر خاطرات خود را ورق زدم و متوجه شدم از شانزده سالگی تا به امروز حوادثی برایم رخ داده که با یاد آوری شان همچنان برام واضح هستند .انگار چشم بر هم زدنی 52 سال را گذرانده ام.

دعا کنید در تماس باشید با آدمای متبحر (حرفه ای)از هر رشته.

امروز به خاطر آوردم تابستان سال 1360 را که در اتاق عمل چشم همکار چشم پزشک بودم.معمولا مشاهده گر عمل جراحی آب مروارید بودم.قبل از آن بود که کار آموزی اتاق عمل برای دریافت مدرک لیسانس (در زمستان  سال 1363)را بگذرانم.

قصه تحصیل دوره لیسانس(چهار ساله)من و هم دوره هایم مربوط میشه به دوره تعطیلی دانشگاه ها با توجیه انقلاب فرهنگی در دانشگاه ها(ورودی مهر 1356 باشی و فارغ التحصیل بهمن 1364).

امروز بعد از سالها(45 سال) به یادم آمد به همسرم بگم :«یه پرستار را به همسری برگزیدن یعنی با یه آدم دوره دیده که احساس مسئولیت داشته که فرق میکنه با کسی که...).

همسر متوسل میشه به حرف مامان :(که بهش هشدار داده بود :« این نیامد از من آشپزی را فرا گیرد»).

ولی من برام هیچ اهمیتی نداشته که دیگران به من معتقد باشند.همین که خودم به توانایی های خود معترف باشم برایم کافی بوده است.

بوس


امروز خبر دار شدم دختر پسر عمه ام(متولد 60)داغ دار فرزند 15 ساله(پسر معلول جسمانی)شده.

نوه پسری عمه ام با وجود دو بار ازدواج کردن باز هم تنها بود و از فرزند معلول خود مراقبت می کرد.

خبر از دست رفتن فرزندش غمگینم ساخته.خیلی بی تابی می کنه.

مادر بودن سخته.

روژین تو وبلاگش نوشته بود از والدینم عذر خواهی می کنم دعا کردم مرگ شون را نبینم حالا اونا ذره ذره آب میشن که مرا در حال رفتن می بینند.