نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

وبلاگ خواندن من

داشتم پست پرژین را درباره زبون زرگری میخدم ؛یادم اومد بچگی ها که دیده بودم دوتا از دوستام با این زبون با هم حرف می زدند چقدر احساس بدی پیدا می کردم که  منو به جمع خودشون راه نمیدن .احساس تنهایی یا غریبگی

مامان خدا بیامرز من می فرمودند: « زن زیر کُپه خاکسترمیتونه بچه اش را بزرگ کنه و مرد زیر کوه طلا نمی تونه».

اشاره شون هم به بچه هایی بود که بدون پدر بزرگ میشن ولی اگر بدون مادر شوند...

البته خدا نیاره اون روز را که مادر بیمار روانی باشد که ...

از لطف شما پیشاپیش ممنونم

امروز به شکل عجیبی بی حسی در بدن خود احساس می کنم.شاید بروم پیاده روی بهتر شوم.

برای موفقیت دوست پزشک من دعا کنید.

دوشنبه دهه آخر شهریور

و اما پست امروزم

خیلی روز خوبی به نظر میاد خدا را شکر لا اقل تا الات که این جا نشسته ام و دارم فکر می کنم از کدام فکر که ذهنم را به خود مشغول کرده بنویسم.

روز را با همت عالی شروع کردم.برای  همسرجان میز صبحانه چیدم و خودم را نیز به صبحانه ای  در کنار او مهمان کردم.کمی انگور در یخچال مان مغفول مانده بود یافتم و با کره و تخم مرغ ...

برای ناهار مقدماتی چیدم و ...

خرید سبزی رفتم و الان هم...

نمیگم خیلی خوشحالم ولی وقتی دیدم از طرف شهر داری با تانکر آب درخت های خیابان را آبیاری می کنند امیدوار شدم درختها ...

متاسفانه هفت /هشت تا درختها بی آبی را تاب نیاورده اند و ...


علت اینکه یک شنبه ننوشتم چون از سر ساعت هفت تا سر ساعت سه فقط مرتب و منظم می کردم همه چیز سر جای خود و تمیز می کردم و انگار خسته نمی شدم تا اینکه به خودم گفتم بس.

وبا این وجود شب سر ساعت هشت رفتم به رختخواب و تا مدتی هر نقطه از پاهام رو زمین قرار می گرفت دردناک بود و چطوری خوابم برد  نمی دونم.(مامان در مورد خوردنی می گفت :«کاه از خودت نبود،کاهدون هم از خودت نبود؟»یعنی یه جا به خود نیومدی ملاحظه کنی؟

البته بعد دیگه خوابیدم و در انتهای خواب برادر جان(که اگر زنده بود 55 ساله می شد)خدا بیامرز(مرحوم)ام را به خواب دیدم که می گفت دنبال موبایلت می گردی(یعنی گم شده؟).و چه خشنود از خواب بیدار شدم که صدا ی آرامش یخشش را شنیدم!