نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

شنبه خود را با خوش بینی شروع کردیم و بارش باران  جایزه مان شد.

منتظر بودیم نوه بیاید با هم برویم پیش دبستانی که مادرش از بیمار شدنش آگاه مان کرد.

سلامتی همه عزیزان،صلوات

هوا خنک و آبان ماه زیبا

سلام به ماه آبان

باورم نمی شدهمسر حاضر شود تمام روز آخرین روز  هفته را نباشم ،خانه.البته تمام که نه.از ساعت ده صبح تا 4بعد از ظهر.

خودم هم ترجیح میدم دور و بر خانه و او باشم.

باورم نمی شد بین یه جمع غریب دوام بیاورم.

همون طور که گفتم جمعی آرزومند کنار دیگ سمنو مشغول بودند.

خانمی که اشک می ریخت توجهم را جلب کرد،علت اشک ریختن او را پرسیدم از زن صاحب دیگ  نذری، فرمودند خانه اش را با خیال راحت در اختیار بنگاه دار گذاشته او هم به سه نفر فروخته و فرار کرده.

زن جوان دیگری را در حال گریستن و زمزمه خواسته هاش دیدم گفتند یه بچه داره و، در سن نوجؤانی است ولی هنوز همسرش شغلی ندارد.

زن دیگر خودش بیماری صعب العلاج و زن چهارم اساسا خانه ندارد و..


امروز سر اذان صبح دیگ سمنو بار گذاشته میشه و فردا ساعت دوازده سر بسته دیگه را باز می کنند و نذر پخش میشه.

به من گفته شده شما اختیار دارید از ساعت ده صبح تا شب برای شرکت در مراسم کنار دیگ باشید.

متاسفانه فاطی دوستم مادرش را از دست داده و جمع دوستان قراره عصر امروز برای عرض تسلیت به خانه فاطی برویم و من امروز چندین برنامه را باید ترتیب دهم که لطمه ای هم به روند جاری زندگی مان نخورد.از صبح خودم را آماده خواهم کرد.

تا بعد که خبرهای خوبی برایتان بیاورم،خدا نگه دار.

آخرین چهارشنبه ماه مهر.

مدتیه فقط حاضری می زنم اینجا و حرفی نمی زنم.

نه که حرفی نیست،

انگار حالی نیست.

انگار فقط می خوام چراغ وبلاگم را روشن نگه داشته باشم.

یادتونه اولین روز ماه مهر هم چهارشنبه بود؟

هر صبح به امیدی از رختخواب به در آمدیم.

خانم همسایه که دختر متولد ماه اسفند 1365 خود را در 26تیر ماه 1403از دست داده منو دید تو محوطه مجتمع مسکونی مان  و گفت دیدی بدون وجود دخترم روز ها را تا بدین روز گذراندم با این توجیه که دیگر فرزندانم که اونا هم داغدار خواهرشان بودند،سلامت بمانند؟

مامان نفس هم که داشت دختر کوچولوی شش ساله اش را می برد کلاس ژیمناستیک گفت،اجازه بدین نوه تون گاهی اوقات برای هاله بازی بیاد پیش دخترم.خانم خوشگل هفتاد و پنج ساله ورودی خودمان واحد یک،هم گفت یادش به خیر اون روز هایی که مادرم حال بهتری داشت و با تمام لُب های ریه اش تنفس می کرد اما الان باید ناظر تقلایش برای تنفس باشم و دیده های تر خود را با دستمال کاغذی خشک کرد.