نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

سلام بر دومین شنبه ماه مهر

صبح جمعه

جمعه سوم مهر منزل برادر همسر به صرف ناهار به خرج خودمان مهمان بودیم پنح تا برادر با همسران و فقط پسر ارشد من و دختر اخر عموی پسرها هم خانوادگی مهمان صاحب خانه بودند.تا ساعت شش عصر ماندیم .گفتگو می کردند .خانم ها هم که عاشق گپ و گفت بودند.

آشپزها خانومای خونه ها بودند و غذاها متنوع و دست پخت ها متفاوت.

بین ما بزگسال ها یه پسر کلاس نهم و یه پسر کلاس هفتم و یه دختر شش ساله بود فقط.جالبه تعداد بچه ها کم شده.چون تولد نوه ارشد من بود کیک تولد هم آورده بودند ولی  کادو را نمی دانم.

خاطره ای به قدمت سی و هشت سال

شایدم قبلا نوشته باشم.مدل تعریف کردنم را عوض می کنم.

شیفت عصرم را در بخش مسمومین به پایان رسانده بودم.

شب کار ها اومده بودند و پسرم تو خونه مادرم چشم انتظام بود.

پسرک چهار ساله ای که با خوردن یه بطری نفت به اشتباه با تصور اینکه اب است را به بخش مسمومین اورده بودند .

وظیفه من در قبال او گرفتن رگ بود 

ولی گویا پرستاران دیگر همه رگ هایی را که می شد گرفت ...ولی موفق نشده بودند

چشمم افتاد به  رگی که روی قوزک پای بچه بود یه آتل آماده کردم و رگ روی قوزک را گرفتم و سرم را به ان وصل کردم و با لحن ...به مادرش گفتم تا اینجا که حواست بهش نبود که در عوض آب نفت خورد امیدوارم از این به بعد حواست باشه این رگ خراب نشه تا سرم به بدنش وارد  شود و شیفت را تحویل شبکار دادم و رفتم خونه.

دوباره صبح روز بعد شیفت کارم تو مسمومین بر بالین این بچه بود.

با شرمندگی از مادر بچه عذر خواهی کردم.

 حال بچه بهتر شده بود و عجیب اینکه مادر از رگ بچه به خوبی محافظت به عمل آورده بود.

حالا خودت نگاه کن به قوزک پات و اون رگ را ببین.آیا میشه ازش آن چنان محافظت کرد که پاره نشود؟

خدایا اگر مرا به خاطر توبیخ آن مادر نبخشایی ، چگونه از روی پل صراط رد شوم؟

صبح دومین روز پنج شنبه از ماه مهر بر شما مبارک باد عزیزان دل.

هفته ای  بر من گذشت که هر صبح (ساعت هفت ونیم) از شنبه تا چهارشنبه همراه با نوه تا مهد کودک(پیش دبستانی)رفتم.

و هر ظهر رفتم دنبالش (ساعت دوازه).

هفته ای خاص با نوه زیبای خود(دختر)با اون لباس(فرم)قشنگش و با چشمانی که برق می زد.(به فدای زیبایی این کودک جان من).

اما دیروز او را با چشمان اشکبار دیدم.(خدای من!).موقع ناهار دیدم برای خوردن نمیاد .یواشکی در خانه جستجویش کردم و او را گریان گوشه اتاق خواب دیدم.سوآل کردم مشکلی برای تو پیش اومده و گفت بله .گفتم میخوای با هم و با اتوبوس برویم منزل خودتان؟گفت بله.لباس پوشیدم.همسر جان که مشغول خوردن ناهار بود گفت صبر کنید ناهار بخوریم تا همراهیتان کنم ولی من قبول نکردم و وقتی با اتوبوس به منزل شان رسیدیم ساعت 2 بود.از جلوی دبستان دخترانه نزدیک خونه شون که عبور کردیم گفتم سال دیگه که هفت ساله هستی میایی این مدرسه نزدیک خوننه تون(انشا الله البته)و دیگه مجبور نیستی بیایی محله ما(که از دوری مادر و پدر و برادرت در رنج باشی)و من تو را گریان بیابم(لازم به تذکر است نه مهد کودک رفته و نه پیش دبستانی 1).

مدرسه دخترانه ای که تو حیاطش قبلا برده بودمش و با بچه های اون مدرسه حرف زده بود.

دختر کوچولوی پسرم همانند پدرش که مهد کودک را دوست نداشت حاضر نبوده مهد برود و امسال برای اولین بار است تحمل کرده پنج روز ،روزی 4-5 ساعت بدون والدینش و یا من اونجا بماند.

معاون پیش دبستانی او روز شنبه حین تحویل گرفتن بچه جلوی پام بلند شد و گفت سرکار خانم شما کجا اینجا کجا؟مرا به خاطر می آورید دعوتتان کردم برای جلسه اولیا و مربیان در مهد خصوصی ام سخنرانی کنید؟اسم و فامیل خود را گفت و من او را به خاطر آوردم.(دعوت او از من چندین سال پیش قصه جالبی داره شاید روزی بگویم).

خبر نگار کوچولو

نوه کوچولو مهد جدید میره و دیروز خبر آورد تو کلاس پیش 2 حال یه بچه ها بهم خورد و بالا آورد(قی کرد)«استفراغ را میگه».

میگم: به مامان اش زنگ زده شد؟

گفت: « بله ولی از پشت تلفن چیزایی به مربی کلاس گفت که من نشنیدم:.

گفتم: « مربی ناراحت شده بود؟»

 گفت:« نه  . ولی  ما دخترا گفتیم اه ،   ولی پسرا چیزی نگفتند.

گفتم:«  کاش به من نیز گفته بودند بیا ببین کمکی میتونی بکنی»؟


عصر روی  تخته  وایت برد جریان پرسش و پاسخ  را نوشت و من دیدم.